چند روزي هست كه حال خوشي ندارم و سطح توقعم خيلي خيلي بالاست كه بدون اينكه به كسي گفتهباشم انتظار دارم همه بفهمند و رعايتم را بكنند. بنده خداها بايد آشنا به فنون جادوگري، شعبدهبازي و تكنيكهاي ژان گولر باشند كه بدون اينه بروز بدهم بفهمند.
نشستهام و عصار گوش ميكنم (شده است كار اين چند روزهام) و زمزمه ميكنم. هر از گاهي اشكي هم ميريزم!
چقدر موجودات شكستپذير و نازكي هستيم. با يك بيماري، يك بيماري كوچك، ترك برميداريم.
راستي اين چند روز (از يكشنبه صبح تا الان) سر جمع چند كلمه حرف زدهام؟