از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, October 01, 2005
بي‌حوصله‌ام.
دارم زمان را از دست مي‌دهم.
فنر رنگي را برمي‌دارم و روي مبل مي‌نشينم.
تكانش مي‌دهم.
حلقه‌هاي رنگي به حركت مي‌آيند.
زرد، قرمز، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
حركت حلقه‌ها از راست به چپ و از چپ به راست موج‌هاي رنگي زيبايي را بوجود مي‌آورد.
هر رنگش يك نفر را به خاطرم مي‌آورد، آدم‌هاي رنگي و بعضاً رنگ به رنگ.
سبزش را بيشتر دوست دارم. ياد خانواده‌ام، دوست هميشه همراهم و دوستان خوب ديگرم مي‌افتم.
زرد، قرمز، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
حلقه‌ها مي‌چرخند و چهره‌ها هم. كاش يادآوري بعضي آدم‌ها به اندازه‌ي ديدن رنگ‌هاي فنر، زيبا و دل‌نشين بود.
سرعت دست‌هايم را بيشتر مي‌كنم، حلقه‌ها تندتر مي‌روند و مي‌آيند.
سرعت بيشتر و بيشتر مي‌شود، تصويرها هم تندتر و تندتر به ذهنم هجوم مي‌آورند.
زرد، قرمر، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
يك آن به خودم مي‌آيم.
فنر را به همراه خاطرات آدم‌ها كنار مي‌گذارم.
كاش يك نفر بيشتر و بهتر از خودم مي‌دانست كه چه بايد بكنم.
سرِ نخي را مي‌خواهم كه بگيرمش و تا پايان با آن بروم.
پاياني كه خودم هم ازآن راضي باشم.
يك سوال: اگر همه‌ي آدم‌ها سبز بودند و فنر سراسر سبز مي‌شد،
آيا باز هم مثل الان كه رنگارنگ است هيجان‌انگيز بود؟