بيحوصلهام.
دارم زمان را از دست ميدهم.
فنر رنگي را برميدارم و روي مبل مينشينم.
تكانش ميدهم.
حلقههاي رنگي به حركت ميآيند.
زرد، قرمز، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
حركت حلقهها از راست به چپ و از چپ به راست موجهاي رنگي زيبايي را بوجود ميآورد.
هر رنگش يك نفر را به خاطرم ميآورد، آدمهاي رنگي و بعضاً رنگ به رنگ.
سبزش را بيشتر دوست دارم. ياد خانوادهام، دوست هميشه همراهم و دوستان خوب ديگرم ميافتم.
زرد، قرمز، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
حلقهها ميچرخند و چهرهها هم. كاش يادآوري بعضي آدمها به اندازهي ديدن رنگهاي فنر، زيبا و دلنشين بود.
سرعت دستهايم را بيشتر ميكنم، حلقهها تندتر ميروند و ميآيند.
سرعت بيشتر و بيشتر ميشود، تصويرها هم تندتر و تندتر به ذهنم هجوم ميآورند.
زرد، قرمر، آبي، سبز، نارنجي، نيلي، بنفش...
يك آن به خودم ميآيم.
فنر را به همراه خاطرات آدمها كنار ميگذارم.
كاش يك نفر بيشتر و بهتر از خودم ميدانست كه چه بايد بكنم.
سرِ نخي را ميخواهم كه بگيرمش و تا پايان با آن بروم.
پاياني كه خودم هم ازآن راضي باشم.
يك سوال: اگر همهي آدمها سبز بودند و فنر سراسر سبز ميشد،
آيا باز هم مثل الان كه رنگارنگ است هيجانانگيز بود؟