از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, November 11, 2005
پنجره را طبق عادت هميشگي تا آخر باز كرده‌ام. روتختي را دور خودم پيچيده‌ام و نشسته‌ام روبروي كامپيوتر. هوا بدجور ملس است. فقط نمي‌دانم چرا خبري از گنجشك‌هاي هميشگي نيست، كه بيايند از سر و كله‌ي درخت يكي‌يك‌دانه‌مان بالا بروند و حالش را ببرند.
(دروغ نگفته باشم الان يكي‌شان آمد).
-
مي‌داني؟ آن‌قدر كار نكرده دارم كه ترجيح مي‌دهم اصلاً بهشان فكر نكنم. مي‌دانم بهانه است، اما خب! فعلاً فقط نشسته‌ام و نگاه مي‌كنم
(راستي همين باعث شد بفهمم كه تماشاچي خوبي هستم!).
كنكور نزديك است و هنوز هيچ كاري نكرده‌ام. مني كه دوست داشتم درسم زودتر تمام بشود كه به خيلي چيزها برسم الان وضعيتم اين است. مني كه دوست داشتم سر فرصت كتاب بخوانم، در عين بي‌كاري، كتاب‌هايي كه خودم مد نطر داشتم و كتاب‌هايي كه از دوستانم گرفته‌ام روي هم تلمبار شده‌اند. مي‌داني؟ آدم وقتي بي‌كار باشد بيشتر وقت كم مي‌آورد! جدي مي‌گويم.
نمي‌دانم تا به حال تجربه‌اش كرده‌اي يا نه. اگر تجربه‌اش كرده باشي، شيرين مي‌فهمي چه مي‌گويم، اما اگر تجربه‌اش نكرده‌باشي، آرزو مي‌كنم كه هيچ وقت تجربه‌اش نكني!
اين‌كه بداني بايد كاري بكني، اما دست روي دست بگذاري و هيچ كاري نكني، مرضي است كه بايد همه‌ي راه‌هاي پيشگيري را انجام داد تا بهش مبتلا نشوي. اگر دچارش شدي... بي‌خيال!
-

راستي! من چيز زيادي از موسيقي كلاسيك سر در نمي‌آورم. چيز زياد كه جاي خود دارد؛ اصلاً سر در نمي‌آورم. اما روي هاردم فولدري دارم كه پر است از اين‌جور آهنگ‌ها، از باخ گرفته تا سمفوني‌هاي جورواجور.
وقتي مي‌خواهم كاري انجام بدهم كه نياز به تمركز دارد، مثل خواندن كتاب يا هر چيز ديگر، ترجيح مي‌دهم كه اين‌ها را گوش كنم تا يك موزيكي كه خواننده داشته باشد. چون اصولاً جنبه‌اش را ندارم و بيشتر با خواننده همراهي مي‌كنم تا با كتاب.
خلاصه هم فال است هم تماشا.
راستي اولش كه گوش مي‌كردم، ياد تام و جري مي‌افتادم (هي نگوييد باز گفت تام و جري! براي كسي كه دو نفر از قهرمانان زندگي‌اش را در كارتن پيدا كرده، چيز عجيبي نيست كه هي كارتن كارتن بكند. جودي ابوت و آنه شرلي را مي‌گويم.)، كه موقع زدن پيانو يقه‌ي تام هي جلو مي‌آمد.
-

بگذريم.
ناپرهيزي كردم و زياد نوشتم.
اين براي من تنبلِ اين روزها، خيلي عالي است!