از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, January 04, 2006
آمدم بنويسم مي‌خواهم اين كار را بكنم، آن كا را بكنم، ديدم حرف نزنم سنگين‌ترم. بگذار اول انجامش بدهم، بگذار كارهاي نيمه تمامم را تمام بكنم، بعد براي گفتنش فرصت هست.
-
آمدم بنويسم مي‌خواستم اين كار را بكنم، آن كار را بكنم، ديدم باز هم حرف نزنم سنگين‌ترم. اگر بگويم، اعصابم بيشتر به هم مي‌ريزد، عصبي مي‌شوم. چون هيچ كدام از كارهايي كه مي‌خواستم و دوست داشتم انجام بدهم را انجام نداده‌ام. چون فقط دست روي دست گذاشته‌ام. چون خودم روي اعصاب خودم ساكسيفون مي‌زنم و خودم را اذيت مي‌كنم. هيچ كاري نمي‌كنم. "هيچ كار" به معناي واقعي. نمي‌دانم. حس مي‌كنم قديم‌ترها بيشتر حرف گوش‌كن بودم.
-
مي‌ترسم زمان به همين منوال بگذر و بگذرد و بگذرد،
و من، در آخر شرمنده‌ي خودم بشوم. مي‌ترسم.
-
دارم خودزني مي‌كنم؟! نمي‌دانم. شايد از نظر يك نفر سومي، شرايط من بد و اذيت‌كننده نباشد. و يا حتي خوب باشد. اما براي من با آن مطلوبم فاصله‌ها دارد. انقدر زياد كه حتي فكر كردن به اينكه الان كجا هستم و بايد كجا باشم برايم آزاردهنده‌ست. همين فكر هم انرژي‌ام را مي‌گيرد.
آنجايي كه بايد باشم نيستم. ولي تمام سعي‌ام را مي‌كنم كه بشوم همان كه مي‌خواهم.
نمي‌دانم چقدر طول مي‌كشد،اما مي‌دانم كه موفق مي‌شوم.