سيستم حنجرهام بالكل به هم ريخته. تند تند صدايم ميگيرد و انقدر ميگيرد كه ديگر حال صاف كردنش را هم ندارم. ميگويند آدم بيكار فكرش هزار راه ميرود حتماً چيزي ميدانستهاند كه گفتهاند. نميدانم چند روز پيش بود! آينه را برداشتم، دهنم را تا آخر باز كردم و مشغول كند و كاو شدم. ديدم يك چيز گردي روي ديوارهي حلقم خودنمايي ميكند. پشت و بين دو لوزه. حالا بيا و درستش كن.
گفتم سرطان حنجره گرفتم رفت. "اولِ جواني، با چند تا اميد (آرزوهاي زيادي ندارم. فقط به چند چيز اميدوارم) خانوادهام را كجا بگذارم بروم؟ بيچاره خانوادهام. من به اين گلي، من به اين نازي (!)، حتماً خيلي جايم خالي ميشود!!! اوه اوه! تحقيق بچهها نيمهكاره مانده. واي آن جشن! براي بار هزارم به عقب ميافتد. كاش بعد از آن بميرم! دوستم هم حتماً خيلي ناراحت ميشود."
خلاصه مثبتترين (!) فكرها را كردم! تا اينكه نميدانم فردايش بود يا پسفردايش. با دوستم به يكي از بيمارستانهاي خصوصياي كه سر راهمان بود سري زديم. از بي در و پيكرياش و اينكه مسئول پذيرش رفته بود براي نميدانم ناهار و يا صبحانه و معلوم نبودن سر و ته اورژانس و زيباييهاي (!) ديگركه بگذريم، بالاخره موفق به زيارت جناب دكتر شديم. بعد از شرح ماوقع (!):
دهنت رو باز كن.
آآآآآآآآآآآآ!
منظورت از برامدگي اين آدامسيِ كه اين گوشهست؟!
تاج بر سرم. زود قورتش دادم.
چرا قورتش ميدي؟! موقع خروجش دچار مشكل ميشي دخترم!
اينجا زبان دخترش بند آمده.
آآآآآآآآآ!
اين كه لوزته.
نه آقاي دكتر لوزهم نه. اون پشت. روي اون ديوارهه!
دكتر در حال جستجو.
من كه چيزي نميبينم!
از آنجاييكه سني از جناب دكتر گذشته حس ميكند كه چشمش احتمالاً نميبيند. در اينجا از دوست بنده ميخواهد كه وارد عمل بشود!
دخترم شما بيا ببين چيزي ميبيني؟
قيافهي من در آن لحظه مسلماً بسيا بسيار ديدني بوده. دهن باز باز، به اضافهي خندهي حاصل از ديدن صورت جدي دكتر و دوستم در حال پيدا كردن غده در حلق من! دوستم هم لطف كرد و حرف دكتر را تاييد كرد كه من هم چيزي نميبينم! دكتر آن چوب بستني (!) تيز را گذاشته روي لوزهام. يك آينه داده به دستم...
اين رو ميگي ديگه؟!
نه! :(( اون پشت!
خلاصه از من اصرار كه غده دارم و از آنها انكار!
_چيه فكر كردي سرطان گرفتي؟!
راستش رو بخواين بله آقاي دكتر!
خدا نكنه سرطان بگيري دخترم! تو جووني!
مچكرم!
خلاصهي كلام اينكه ايشان فرمودند كه سرما خوردهام. تازه از اين اسپري ها هست كه ميزنند توي بيني، ازآنها هم بهم داد، با سرم كه بينيام را باهاش بشورم.
دانشجو هستي؟
خير درسم تموم شده.
كار ميكني؟
نه خير دنبالش نرفتم.
خوبه كه زن تحصيل كنه. براي كنترل جمعيت خوبه!!! پس از اين به بعد وقت كردي توي دماغت رو هم نگاه كن كه يه ايراد ديگه پيدا كني!
چشم!
سفارش آخر هم اين بود كه كلاه سرم بگذارم و صورتم را خوب بپوشانم. حتماً منظور اين كلاههايي هست كه فقط چشم آدم معلوم ميشود!