از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, January 09, 2006
امروز خوبم.
آسمان را دوست دارم وقتي اين رنگي مي‌شود. اتاقم را هم.
گاهي اوقات آنقدر همه چيز دست به دست هم مي‌دهند تا همه چيز خوب شود كه واقعاً آدم حال مي‌آيد. اتاقم را امروز يك خانه تكاني حسابي كردم. انگار اسباب خانه هم وقتي تميز مي‌شوند اعصابشان راحت‌تر مي‌شود. جدي مي‌گويم. خيلي اوقات پيش آمده كه حال خوبي نداشته‌ام، اما وقتي اتاقم را تميز ‌كردم خيلي بهتر مي‌شدم. حتماً آن‌ها هم حوصله‌شان سر جايش مي‌آيد.
-
خدا حواسش به همه هست. از اين بايت هم خيلي خوشحالم. خانواده‌اي به من داده كه تا آخر عمر شرمنده‌ي تك تك محبت‌هايشان هستم. خانواده‌اي داده كه آن‌قدر مهربان هستند كه در هر شرايطي جور من تنبل را بكشند. چه در هواي ابري، چه باراني، چه برفي، چه گرم و چه سرد. بدون آنكه خم به ابرو بياورند. شكر!
-
راستي،
امسال بيشتر كاپشن مي‌پوشم. به دوستان قديمي‌ام بگوييد شايد باورشان نشود.

هي! كاپشن بي تو سردمه! اي عشق من!
-
طي يك عمليات ژان‌گولر دفتر تلفن‌هايم و شماره‌هاي گوشي را مرور كردم. مي‌خواهم به خيلي‌ها تلفن بزنم. نمي‌دانم عكس‌العمل‌هايشان چگونه خواهد بود، اما من يكي كه خوشحال مي‌شوم. هر چند مي‌دانم كه اين روند هم طول مي‌كشد. اما خب يكي از نشانه‌هاي تغيير كردنم هست.
-
امروز خيلي خوبم.