از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, February 18, 2006
خب كمي هم از روزهايي كه گذشت بگويم:
همراه بود با احساس‌هاي خوب و بد.
-
كمي عكس گرفتم. از هيات‌ها و عزاداري‌ها. و صد البته از خودم.
-
يكي از كتاب‌ها را شروع كردم. فكر نمي‌كردم كه كتاب‌هاي روانشناسي تاثيري روي آدم داشته باشند. اما براي من داشت.
-
هم دوست دارم عيد بيايد و هم نه. دوست دارم بيايد چون 4-5 سالي هست كه از عيد خوشم آمده و زياد مثل قبل دلم نمي‌گيرد. دوست ندارم بيايد چون مثل اين‌كه قضيه‌ي فوق‌ليسانس دارد جدي مي‌شود و بايد جدي جدي درس خواندن را شروع كنم.
-
به اين نتيجه رسيدم كه خوردن و خوابيدن اگرچه خوب است و بسيار مي‌چسبد، اما مثل اين‌كه به من نمي‌سازد!
-
بيرون رفتن با دوستي كه بيشتر با هم تفاوت داريم تا تشابه آن‌قدر به من مي‌چسبد كه نگو و نپرس.
-
تا به حال ميّت از نزديك نديده بودم. حتي صورت زخمي‌اش را هم ديدم. همه نوع احساسي داشتم بجز ترس. فكر نمي‌كردم كه نترسم.
-
فعلاً همين‌ها باشد تا بعد.