از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, February 18, 2006
تلفن زنگ زد و چون كسي نبود كه گوشي را بردارد من وارد عمل شدم. كسي كه پشت خط بود عجله داشت و شماره‌اي مي‌خواست. صد البته عجله‌اش آن‌قدرها نبود كه من به سبك بوئينگ وارد عمل شدم! گوشي را كنار تلفن گذاشتم و با حداكثر توان و سرعت به سمت مقصد كه آن اتاق روبرويي باشد شتافتم! و از آن‌جايي كه فقط سرعت و شتافتن در آن لحظه برايم مهم بود مبل را نديدم. يعني مبل را ديدم اما اصلاً حواسم نبود كه احياناً اين مبل دسته هم دارد و دسته‌اش هم احياناً خداي‌نكرده كنارش است.
فكرش را بكنيد با آن سرعت؛ خطاي ديد؛ سعي در هرچه سريع‌تر رساندن شماره به شخص چشم‌انتظار!... و در آخر برخوردي بس شديد با آن مانع. كه دنيا برايم تيره و تار شد! فشارم هم گمان كنم به زير صفر كاهش يافت. واقعاً چقدر واژه‌ها ناتوانند براي توصيف آن حال و آن لحظه! فقط همين بس كه از درد يك‌بار دور خودم چرخيدم و در كمال از خود گذشتگي به دوندگي‌ام ادامه دادم. بالاخره از روحيه‌ي ورزش‌كاري نشات مي‌گيرد ديگر! فقط خودم را به تلفن رساندم، شماره را گفتم (سر پا) و به محض گذاشتن گوشي چنان از ضعف پخش زمين شدم و چنان دادي كشيدم كه زبان كوچك و لوزه‌ها و حتي آن غده‌اي كه همچنان بيخ گلويم چسبيده همه با هم معلوم شدند و صد البته اگر آدمي چيزي كنارم بود حتماً باد آن‌ها را با خود مي‌برد.
بايد منتظر باشم ببينم وسعت كبودي چقدر مي‌شود :(