از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, March 09, 2006
مي‌نويسم كه يادم باشد


متني كه نوشتم پاك‌شد. دوست ندارم دوباره تلخي‌ها و سياهي‌ها را بنويسم. صحنه‌هايي كه امروز ديدم را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم. فقط بعضي جاها برايم پررنگ‌تر است. خلاصه بگويم، يادم نمي‌رود:


لب‌خند خانم بهبهاني را؛ كه با وجود خستگي با چه لب‌خند آرامي جواب سلامم را دادند. دروغ چرا؟ ذوق هم كردم.


صداي خانمي را كه با گريه فرياد مي‌زد "اگر دست روي خانم بهبهاني بلند كنيد خودم را اين‌جا مي‌سوزانم." (شرمنده نمي‌شناسمشان).


يادم نمي‌رود كه زدند. محكم هم زدند. خانم بهبهاني و بقيه‌اي كه اطرافشان را گرفته بودند. نه يادم نمي‌رود. مگر مي‌شود مشت و لگد و باتوم‌هايي كه حواله‌ي يك انسان مي‌شود را فراموش كرد؟


يادم نمي‌رود كه گيج شدم و بچه‌ها را گم كردم. گيج گيج. گريه‌ام گرفته‌بود كه چقدر راحت مي‌زنند و فحش حواله‌ي آدم مي‌كنند. دست‌هايم را هم يادم نمي‌رود كه يخ كرده بود.


يادم نمي‌رود كه با خانمي هم‌راه شدم كه هوايم را داشت. چقدر مهربان بود. دست‌هايم را در دستش گرفته بود كه گرم كند. مسير را هم نشانم داد كه چطور برگردم!


يادم نمي‌رود كه خانمي آمد و پرسيد "چه شده؟ جريان چيست؟". گفتم "روز جهاني زن است ديگر.". گفت "خب براي چه اين‌جا جمع شده‌ايد؟". گفتم "براي حقوق...". نگذاشت ادامه‌بدهم، زود گفت "آهان حقوقشان كم است افزايش حقوق مي‌خواهند؟!!"


يادم نمي‌رود سربازي را كه آن‌قدر خسته شده بود كه مي‌گفت "شما را به قرآن برويد. جان عزيزتان برويد! ببينيد دستم زخم شده!!! برويد ديگر!"


باز هم هست. اما گيجم، تلخم، سياهم...
-
راستش را بخواهيد ترسيدم در آن واويلا عكس بگيرم.
همين (؟!)

-
آخ يادم رفت! روزمان مبارك!