از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, April 23, 2006
دخترك تازگي‌ها ترسو شده. شب‌هايش پر شده از بي‌خوابي و ترس. خودش نمي‌داند چرا. من هم نمي‌دانم.
اگر سگ همسايه هاپ هاپ كند، مي‌گويد اي‌واي مي‌خواهد زلزله بيايد. حيوان‌ها هميشه زودتر مي‌فهمند. علت زوزه كشيدن اين سگ هم همان است. طفلك مي‌خواهد ما را باخبر كند.
اگر سگ همسايه هاپ هاپ نكند، مي‌گويد ديدي از زلزله نجات پيدا كرديم و گرفتار دزد شديم؟ آقا دزده الان هاپوي مزاحم را كشته و تكه تكه كرده و از ديوار آويزان است!
هي هم با خودش مي‌گويد بيا و نخواب! تو مي‌تواني جك! تو مي‌تواني. تا حول و حوش 3-4 هم تحمل مي‌كند. ثانيه‌شماري مي‌كند تا هوا روشن شود. اما وقتي كم مي‌آورد ترجيح مي‌دهد با چراغ روشن بخوابد تا آقا دزده فكر كند كه آن‌ها بيدارند و برود پي كارش.
چه كار بكنم برايش؟
شايد بايد جاي تختش را عوض كند.
نكند از عوارض كنار پنجره خوابيدن باشد؟