از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, May 12, 2006
توي 2-3 تا از وبلاگ‌ها صحبت از كلاس رانندگي شده بود، من هم گفتم چيزي بگويم و از قافله عقب نمانم! بالاخره توي بلاگستان تب زياد است. با وبلاگ انگليسي تب بنده عود نكرد. اما با اين خاطرات كلاس رانندگي خودم خواستم كه تبم را بعودانم.

آقا تابستان 80 بود كه تصميم گرفتيم قبل از آمدن جواب‌هاي كنكور به كلاس رانندگي بروم و ببينم چند زنه حلاجم. عرض كنم خدمتتان كه بنده اصولاً در خيلي از موارد بي‌جنبه هستم. نمونه‌هايش فراوان است كه در اين‌جا به ذكر چند مثال رانندگي‌اش اكتفا مي‌كنم. ديديد موقعي كه كامل كلاچ (همان كلاج خودمان) را تا ته نمي‌گيرند و موقع عوض كردن دنده صدايي توليد مي‌شود كه انگار آب تُرُب مي‌گيرند؟! اين صدا براي من زندگي‌ست. باور كنيد. چنان خوش خوشانم مي‌شود و مي‌خندم كه اصلا وابدا در كلمه‌ها و عبارت‌ها نمي‌گنجد. يا همين نيم‌كلاج. وقتي ماشين عقب عقب مي‌رود و از موتور بدبخت صداي موتور لوكوموتيو مي‌آيد (فكر مي‌كني مشكل گاز است كه پدال را تا ته مي‌چسباني؟ پايت را از روي آن كلاج بدبخت بردار!) بعد كه مربي موهاي سرش را مي‌كنَد كه پاي مباركت را از روي كلاج بردار، ماشين (با همان شدت گاز) به مثابه موشك به جلو مي‌پرد و بعد تپ خاموش مي‌شود. نمي‌دانم چه بگويم. زيباست. زيباست.

اين‌ها دو نمونه بودند. مورد خنده براي بنده زياد بود. نمي‌دانم چرا دوست داشتم لج مربي‌ام را دربياورم. الان هم دارم از خودم مي‌پرسم: "آخه چرا؟!". برايم ننگ بود كه بروم لاين سمت راست. به زير لاين وسط رضايت نمي‌دادم. آن هم با سرعتي كه براي آموزشگاه رانندگي مجاز نبود. بنده خدا مربي‌ام را كچلش كردم. وقتي هم چيزي مي‌گفت يا خاطره‌اي تعريف مي‌كرد به جاي اين‌كه جلويم را نگاه كنم برمي‌گشتم خودش را نگاه مي‌كردم و تازه بحث هم مي‌كردم. من الان هم كه دارم تعريف مي‌كنم از خنده پهن شده‌ام روي زمين. يكي از دوران فوق‌العاده‌ي زندگي‌ام بود! اكثراً هم توي كوچه پس‌كوچه‌هاي شهرك مي‌چرخيديم. يك‌بار پرسيد به نظرت كجا برويم؟ من هم گفتم ايران‌زمين. خداي من! فكرش را بكنيد با دنده‌ي 4، با آن‌همه سرعت‌گير. از روي اين سرعت‌گير پرواز مي‌كرديم و روي سرعت‌گير بعدي فرود مي‌امديم :)) (آرايه‌ي اغراق). دست‌گيره‌ي بالاي پنجره را چسبيده بود و با خنده اشهدش را مي‌گفت.بعد هم توي آن هير و وير و آن سرعت يك زنبور چپيد داخل ماشين و هي مي‌خورد به شيشيه و نمي‌توانست برود بيرون. من هم طي يك عمليات انتحاري پايم را گذاشتم روي ترمز و از ماشين پريدم بيرون.شاهكار اين‌جوري زياد مي‌زدم ولي جداً دست‌فرمانم بدي نبود. يا مثلاً اگر كسي خبطي مي‌كرد و متلكي مي‌گفت كه "آخي كلاس رانندگي مي‌روي؟" تا حالش را نمي‌گرفتم ول‌كن نبودم.

دوراني بود. يادش به خير. اميدوارم هر جا كه هستند سلامت باشند.
(نكته‌ي آموزشي-بهداشتي: دوست من! آينه‌ي ماشين را براي آن نگذاشته‌اند كه به جاي اين‌كه ماشين‌هاي پشتي را در نظر داشته باشي، راننده‌اش را نگاه كني. ببيني سيبيل بهش مي‌آيد يا نه. يا چرا كنار بيني‌اش جوش زده است. يا به چه جراتي انگشت مباركش را داخل بيني‌اش فرو مي‌كند. خب؟ حواست به رانندگي‌ات باشد.)