از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, May 08, 2006
نوووووشابه مي‌خوري؟ نووووشابه؟!؟
گويا تازگي‌ها خوردن غذا هم اخ و كار بد و عيبي شده است.نمي‌دانم چرا ملت فكر مي‌كنند اگر كسي به نمايش‌گاه رفت (نمايش‌گاه كتاب يا هر چيز ديگري)، بسيار بي‌جا مي‌كند (با عرض معذرت!) كه رفع گرسنگي يا تشنگي كند.

از ساعت 12 ظهر تا 7 بعد از ظهر راه مي‌روي توي نمايشگاه؟ گرمت مي‌شود و عرق مي‌كني؟ احياناً خداي نكرده، زبانم لال، دستم لاي در بماند، گرسنه‌ات يا تشنه‌ات مي‌شود؟!؟ به درك! خب بشود. چشمت كور، دندت (؟!) هم نرم، مي‌خواستي نيايي. نمايشگاه كتاب مگر جاي خوردن است؟ فقط كار فرهنگي بكن. فهميدي؟ كتاب بخر، اين‌همه. اگر هم از گرسنگي ضعف كردي يا از تشنگي هلاك شدي خب بشو!
اگر مُردي هم مُردي(البته دور از جان عزيز شما باشد. خودم را عرض مي‌كنم.). ايرادي ندارد. لااقل اطرافيانت سرشان را بالا مي‌گيرند و با افتخار مي‌گويند: "اين مرحوم را مي‌بيني؟! خيلي انديشمند بود. الهي بميرم. جانش را هم در راه كتاب داد. چقققدر فرهنگي و انديشمند. چقققدر!"
-
باز هم جا دارد كه تاكيد كنم كه يادتان نرود كتاب بخريد. غذا و آب خنك و بستني هم نخوريد؛ كه هم بسيار كار بي‌كلاس و ضايعي است كه آدم توي نمايشگاه كتاب غذا بخورد، و هم اين‌كه كسي كه كتاب مي‌خواند اصولاً نبايد رويم به ديوار، گلاب به روي مباركتان، بدنش چيزي بطلبد و خوراكي‌اي ميل كند (ببخشيد كه اين‌قدر حرف بي‌تربيتي مي‌زنم. آخه خودم هم ديروز كار بد كردم و خوراكي خوردم و حالا بسيار پشيمانم!:().
شما نكنيد از اين كارهاي بي‌كلاس. من اگر مي‌دانستم انقدر كار شنيعي است، عمراً ديروز چيزي نمي‌خوردم.