از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, May 30, 2006

آقا يادش به خير.
جيگرخوري‌هاي بعد از كلاس و يا حتي بين كلاس‌هاي دانشگاه. خوبي‌اش اين بود كه هم دوستم پايه‌ي دل و جيگرخوري بود و هم خودم. مي‌رفتيم نفري حداقل 10سيخ دل و 10سيخ جيگر سفارش مي‌داديم و مي‌نشستم د بخور. اول‌ها همه را از همان اول سفارش مي‌داديم، كه بعد ديديم نه اين‌جور يخ مي‌كند و مزه نمي‌دهد. حداقل نصف ميزان دل‌خواه را سفارش مي‌داديم و آن وسط‌ها هم هرچه مي‌خواستيم مي‌گفتيم بياورند كه داغ باشد و مستقيماً از روي آتش وارد معده‌ي مبارك شود. كه آن هم با التماس به همديگر و من بميرم و تو بميري و تو بگو من رويم نمي‌شود و كلي خنده و خجالت مي‌گفتيم. مردها هم در برابر ما مي‌زدند گاراژ.
هي هي هي، يادش به خير حسابي. توي اين همه مدت به ندرت رقيبي پيدا مي‌شد كه برايمان تهديد كننده باشد. از خانوم‌ها كه تقريباً هيچ كس را نديديم كه ركورد ما را بزند. آقايون هم اگر بودند، تعدادشان از انگشت‌هاي يك دست تجاوز نمي‌كرد. هم خودمان كلي مي‌خنديديم، هم مايه‌ي انبساط خاطر و روح و روان بقيه را فراهم مي‌كرديم.
هر از گاهي هم مي‌رفتيم زيتون يا زيتون پرورده هم مي‌خريديم و مي‌آورديم مي‌زديم تنگش! دوراني بود.



الان هم به جيگركي‌اي كه داخل اين كوچه است و عكس كوچه‌اش همين بالاست سر مي‌زنيم. دل و جگرهايش تازه و خوش‌طعم هستند. مي‌توانم بگويم از آن قبلي خيلي بهتر است. امتحانش كنيد.