دخترك مينويسد:
"كامپيوتر را روشن ميكنم تا يك فايل ورد باز كنم و بنويسم "شما از بيهوشي ميترسيد؟". اما بعد پشيمان ميشوم و سررسيد سال 82ام را از توي كيفم در ميآورم و با يك عدد مداد نوكي زرد قناري (زرد، رنگ محبوب من)، شروع ميكنم به بدخط نوشتن. راستش من هيچ وقت خوشخط نبودهام در عمرم. تازه خدا به داد برسد موقعي كه عجله دارم و تندتند مينويسم، فقط بايد پردهها را كشيد تا هيچ تشعشعي از نور آفتاب به آنها نرسد. وگرنه آن موقع است كه نوشتههايم شروع كنند به انجام حركات موزون و لگدپراكني و پشتك زدن. البته تابستاني كه كلاس پنجم را تمام كردم (آخي يادش به خير آقاي صديق!) كلاس خط رفتم. اما متاسفانه افاقه نكرد. با اينكه سالهاست دست به قلم درشت نزدهام اما ميدانم از خط ريز و تحريريام خيلي خيلي بهتر است.
بگذريم. شما از بيهوشي ميترسيد يا نميترسيد؟ من فقط يكبار تجربهاش كردهام؛ و چون خيلي ناگهاني بود و آمادگي قبلي نداشتم خب طبيعي بود (يا نبود؟) كه بترسم. البته بيشتر نگراني من به خاطر جاي بخيههايم بود (خاليبند خودتي). تا آخرين لحظهاي هم كه به هوش بودم از روپوش دكتر آويزان بودم كه (يه آدامس بخر!) توروخدا خوب بخيه بزنيد كه جايش خيلي كم بماند و اينها. و او هم هي ميگفت نترس برايت خيلي تميز بخيه ميزنيم.
ياد صحنههاي عملم افتادم. البته پيشپاافتادهترين عمل فكر كنم باشد. يادم هست موقعي كه توي راهروي اتاق عمل يكي دو ساعتي (اينجا تهران است) چارچنگولي در حال گاز گرفتن تخت و سِرُم و ديوار و تخته وايتبردي كه كنارم به ديوار چسبيده بود، بودم (باز هم بود)، دكتر جواني كه داشت در حال خوردن سالاد و خواندن "دختر مردم / بيچارم كرده!" رد ميشد پرسيد "آپانديسي؟" (خودت آپانديسي. من 22 هستم) من هم با همان هقهق و اوهو اوهو گفتم بله. تند به دوستش اين خبر مسرتبخش را داد كه "آخيش آخري آپانديسه، كاري نداره!". پس نتيجه ميگيريم خيلي راحت است. از جا درش ميآورند و مياندازند دور. خب اين را بچهي 3 ساله هم بلد است! (من چقدر شوخ ميباشم خدايا!)
موقعي هم كه يك ساعت ديگر روي تخت اتاق عمل دراز كشيده بودم و يك عدد چراغ گردالي بزرگ جلوي چشمانم خودنمايي ميكرد، از گريه دماغم به سه برابر سايز واقعياش رسيده بود، چشمهايم يك خط شده بود و تيك تيك ميلرزيدم. بقيه داشتند توي اتاق بغلي با كتك و سيلي يك بيمار ديگر را به هوش ميآوردند و از اينجا هم رد نميشدند كه بگويم يك پتوي ديگر بهم بدهند. (كه البته من با شنيدن آن صداها بالكل قيد به هوش آمدن را زدم و از خيرش گذشتم). بالاخره يكي رد شد و برايم يك پتو آورد. گفتم شما كه لطف كردي، يك دستمالي چيزي هم بده تا اشكهايم را (نگفتم دماغم را) پاك كنم. و چون آنجا دستمال يافت نميشد بنده با يك عدد گاز استريل بزرگ كه به پهناي صورتم بود موفق به فين كردن شدم. (ببخشيد من اينها را براي چه دارم اينجا مينويسم؟). اه آن اتاق سرد و بيروح و سفيد كه بيشتر شبيه قصابيها بود با آن چراغ گردالي مخوف.
حالا كه اينها را گفتم صحيح نيست كه اين را هم نگويم! سريالهاي تلويزيون را ديدهايد (نه، فقط تو ديدي!) كه مجروح يا مريض بندهخدا روي تخت است و فرشتگان سفيدپوش دارند با سرعت هرچه تمامتر تخت را به سمت اتاق عمل هل ميدهند؟ ديدهايد (نه، فقط تو ديدي) دوربين، چراغهاي مهتابي (يا همان فلورسنت خارجكيها) را نشان ميدهد كه يكي يكي از جلوي چشم مجروع بندهخدا (اگر به هوش باشد) رد ميشود؟ ميخواهم بگويم من هم ديدهام. خيلي صحنهي بدي است. خيلي!"