از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, June 18, 2006
در راستاي شعر جديدم:

چترها را بايد گشود
خانه‌ي دوست بايد رفت!

5شنبه با چترم خانه‌ي دوست عزيز فرود خواهم آمد، ان‌شاءالله. بنده‌خدا را كشتم از بس گفتم "پس منو كي دعوت مي‌كني
خونتون؟"، "يعني نمي‌خواي منو دعوت كني خونتون؟=((" و جملاتي مشابه اين‌ها.
البته گويا 5شنبه مهمان داريم و اين‌ها و من هم به شدت مايل هستم كه در منزل حضوري پرشور نداشته باشم. بله درست
حدس زديد! شما برنده‌ي خوش‌شانس ما هستيد. مي‌خواهم در بروم.

آقا از من مي‌شنويد موزيك كلاستيك (!) را دريابيد، و هي كفتر كاكل به‌سر هاي‌هاي و طپش طپش واي از طپش و دختر
همسايه شباي تابستون (به مناسبت فرارسيدن شب‌هاي فرخنده‌ي تابستان) و اين قبيل آهنگ‌هاي شيش و هشت و قر و
قمبيل‌دار گوش نفرماييد. بله درست حدس زديد! شما برنده‌ي خوش شانس ما هستيد! فقط مي‌خواستم بگويم كه من خيلي
باكلاس هستم! دم همه‌تان گرم. زود مي‌گيريد نكته‌ي مطلب را!