دو سه شب است خوابهاي وحشتناك يا همان كابوس ميبينم.
خواب ميبينم كه امتحان زيست جانوري و زيست گياهاي يكجا با هم دارم و من اصلاً يك خط هم نخواندهام و با گريه هي آرزو ميكنم كه كاش امتحان عقب بيفتد.
خواب ميبينم كه يك گروه تبهكار دربهدر دنبالم هستند و ميخواهند مرا بكشند. تازه من را هم "مهرهي سوخته" صدا ميزدند. اين نشان ميدهد كه من هم حتماً با آنها همدست بودهام. اما در خواب ميخواستم بهشان ثابت كنم كه اشتباه گرفتهاند و من شخص مورد نظرشان نيستم. سر كوچهمان ايستاده بودند و من هم فكر كردم اگر سرم را پايين بندازم و آرام بروم من را نميبينند! تا رد شدم، رئيس به يكي از نوچههايش گفت برو كار را تمام كن (دلم براي خودم سوخت). دويدم آمدم در را قفل كردم و نشستم پشت در. امااا... در را باز كرد و آمد تو. و اينجا درحاليكه تمام بدنم را عرق سرد پوشانده بود از خواب پريدم. تمام سلولهايم بيحس بود...
خواب ديدم كه دارم گريه ميكنم. دو نفر آشنا، بيتوجه به گريههايم ميخنديدند. بلند بلند. هنوز صداي خندهشان در گوشم ميپيچد و چندشم ميشود... دقيقاً اينجوري بود: ها ها ها ها ها (يوهاهاها؟!)... عين كارتونها.