در اين روزهايي كه گذشت، 22، بيست و سه ساله شد.
22سالگيام را دوست داشتم و دارم.
تقريباً ميتوانم بگويم شروع تلاشم بود براي شكستن ديوارهي ضخيم و سختي كه احاطهام كرده بود. هنوز هم در حال تلاش (جدال؟) با اين پوستهي سمج هستم. آنقدر به آن ضربه و مشت ميزنم تا ترك بردارد.
شايد نوري بيايد و معجزه كند.
شايد اين پوسته بشكند.
انشاءالله 23و24و25و........هم میاد و شما بهتر از قبل ادامه میدی...
--
نیازی به مشت نیست آدم اگه یه نگاه به خودش کنه.معجزه رو میبینه...
اصلاً نور واقعی توی خود آدمه...
(البته آدمی که مهتابی قورت داده رو نمیگم هاا)
:دی