ظهر خواب خيلي بدي ديدم- طبق معمول خيلي خيلي بد. وقتي بيدار شدم بدنم از عرق خيس بود. فقط به صحنههاي خواب فكر ميكردم و اينكه چه تعبيري ميتواند داشته باشد. يادم ميآيد يكي از دوستهايم موقعي كه خواب خيلي ناراحتكننده و بدي ديده بودم و يك روز كامل را در دانشگاه گريه كردم، گفت مادر بزرگم ميگويد خواب بد را فقط به آب روان بگو.
به آب روان نگفتم، صدقه كنار گذاشتم. و با صداي زنگ معروفي كه ميگويد "كارگر شهرداري هستم..." من تنبل لباس پوشيدم و رفتم دم در. نشسته بود دم در. توي دلم گفتم دعا كن اتفاق بدي نيفتد.