از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Monday, July 24, 2006
ديشب ترمز بريده بودم.
از بيكاري نشستم و نزديك 3 كيلو گردو را تنهايي خوردم (خون جلوي چشم‌هايم را گرفته بود). دو تا شست‌هاي دستم زخم و زيلي شده‌اند، اما سياه نه. آخرش رسماً داشتم مي‌مردم و گفتم يكي بيايد اين‌ها را از جلوي چشم من بردارد وگرنه چربي خونم سر به فلك مي‌زند و در عنفوان نوجواني (!) زبانم لاي در بماند... بي‌خيال!
تا صبح هم به مدد اين كم‌خوري، خواب رانندگي ديدم. البته همه چيز را چرب مي‌ديدم :)