از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, August 25, 2006
حال الان من را فقط كسي مي‌تواند درك كند، كه 2ساعت تمام توي حمام گير كرده باشد. آن هم شب. آن هم گرسنه. الان هم سر درد شديد دارم.
فكر كنم چشم‌هايم ضعيف شده. پاي كامپيوتر كه مي‌نشينم از چشمم شر شر اشك مي‌آيد. گوش من هم بدهكار نيست. تا آرنج دستم را مي‌كنم توي چشمم و آن‌قدر مي‌نشينم تا وقتي كه حس كنم واقعاً سرم در شرف منفجر شدن است. آن وقت است كه رضايت مي‌دهم كه بيايم كنار.
--
راستي، آن‌هايي كه هم‌چنان با وجود كالر آي‌دي مزاحم مي‌شوند چه در مغزشان مي‌گذرد؟ فكري شده‌ام تلفن را بدهم كنترل يا نه. فقط يك بار زنگ زده. اما من را مي‌شناخت. من هم قطع كردم و ديگر شماره نگرفت.
اگر يك بار ديگر زنگ بزند قطعاً راهي مخابرات مي‌شوم. چون نه حوصله‌ي اين مسخره‌بازي‌ها و بچه‌بازي‌ها را دارم و نه وقتش را.
--
الهم اشف كل مريض.
الهي آمين!