از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, August 27, 2006
امروز نزديك‌هاي ظهر داشتم از جلوي تلويزيون رد مي‌شدم، خانوم يا آقايي كه شما باشيد (!) يك لحظه چشمم افتاد به صفحه‌ي تلويزيون و برنامه‌ي تصوير زندگي. كه اين نگاه حداكثر 1 ثانيه طول كشيد و من به راه خودم ادامه دادم، در حالي‌كه پيش خودم فكر مي‌كردم من اين آقا رو كجا ديدم؟ يا اين آقا من رو كجا ديده P:
چند قدمي كه رفتم يك دفعه يك سري تصاوير اومد جلوي چشمم و يك سري خاطرات برام زنده شد و اين شد كه من به صورت دنده عقب برگشتم.
-
بــــــــــــــله، خودشون بودند. آقاي خاتمي، كه معارف 2 رو باهاشون داشتم و دست بر قضا و در كمال ناپرهيزي (شكسته‌نفسي!) 20 هم شده بودم. اگه ديده باشيد چهره‌شون رو و يا اگه بعداً ببينيد، متوجه مي‌شيد كه هميشه يك لبخندي به لب دارند. و اگه سر كلاس‌هاشون نشسته باشيد احياناً مي‌دونيد كه معمولاً طولاني نگاه مي‌كنند. من يك خصلت خيلي بدي دارم و اون هم اينه كه اگه خنده‌ام بگيره به هيچ وجهِ به هيچ وجه نمي‌تونم جمعش كنم، حتي در بدترين شرايط سر كلاس و اين‌ها. و هميشه هم برام زجرآور بوده. سر اون كلاس هم با يكي از دوست‌هاي شوخم بودم و دو تا ديگه از بچه‌ها هم كه با ما كلاس نداشتند ميومدند پيش ما براي صحبت كردن! O: (ببخشيد چون محفل بي‌رياست دارم يك نمونه از شاهكارهام رو تعريف مي‌كنم ها. جسارت نشه!) بله مي‌گفتم.
يك روز يكي از دوستان داشتند لاك مي‌زدند سر كلاس و در مدح و ثناي نامزد گرامي‌شون سخن‌ها مي‌گفتند، كه يك دفعه لاك برگشت و ريخت روي كيف و بعدشم كفشش. من رو فقط مي‌تونيد به اين شكل =)) (بله دقيقاً همين شكل) مجسم كنيد كه اشك از چشم‌هام ميومد و شونه‌هايي كه داشتند بندري مي‌زدند براي خودشون. و دستمالي كه هي تا زير چشمم مي‌گرفتم روي صورتم تا خنده‌ام معلوم نشه.
-
_استاد: :)
_من: =))
_استاد: :)
_من: :)) (خدايا اين اعصاب خنده‌ي من رو قطع كن:(()
_استاد: :)
-
و خب خداييش خيلي آقايي كردن كه بعد از يك ربع كه من داشتم همين‌جوري نگاهشون مي‌كردم و اشك‌هام رو پاك مي‌كردم، با خنده گفتند اون عقب چه خبره و...
-
واقعاً يادش به خير. قسمت بدتر ماجرا مي‌دونيد كجاست؟ اين‌جاست كه از اون روز به بعد با يادآوري خاطره‌ي اون روز چنين بساطي داشتيم و من هر دفعه از شرمندگي 2 كيلو كم مي‌كردم(!):
-
_من: l:
_استاد: :)
_من: :)
_استاد: :)
_من: :))
_استاد: :)
من: =))
-
و بدين ترتيب بود كه من نصف كلاس رو مدادي خودكاري چيزي پرت مي‌كردم زير ميز و به اون بهانه مي‌رفتم اون زير! اميدوارم خدا چنين شرايطي رو نصيب گرگ بيابون هم نكنه كه خيلي مرگ‌باره :(