اندر احوالات حذف پزشكي(بخش دوم و پاياني!):
-
-
ساعت 11 صبح دانشكده را به مقصد نامعلومي ترك كرديم. آوارهي كوي و برزن شديم. از اين ساختمان پزشكان به آن ساختمان پزشكان. از اين مطب به آن مطب. اتفاقاً از همان ساختمان پزشكان سر خيابان دانشكده شروع كرديم. حالا مگر از آنهمه دكتر كه تابلويشان را به گندگي درخت چنار زده بودند دم در چندتايشان وجود خارجي داشتند؟! خيلي كم و انگشتشمار. ما يكي يكي ميرفتيم و در ميزديم. البت فقط اين حقير سخنگو بودم. من هم مثل دوستم در شرايط بحراني معمولاً ميخندم و به هيچ وجهمنالوجوهي هم توانايي جمع كردنش را ندارم. با نيش باز ميرفتيم داخل و ميگفتيم ما ديشب فلان مرض را داشتيم و به امتحان امروز نرسيديم(نقل به مضمون) و اگر ممكن است آقاي دكتر... به اينجا كه ميرسيديم منشي محترم انگار كه با يك جذامي و شايد هم ايدزي مواجه شده باشد ردمان ميكرد. حالا بيا و ثابت كن بابا به جان شما ما بچههاي خيلي گلي هستيم و دلت هم خيلي بخواهد آمديم از شما نخسه(!) بگيريم سلاطون(سرطان! هي بايد برايتان ترجه هم بكنيم. شرمآوره!) كه نداريم. خلاصه از در هر مطبي كه ميآمديم بيرون اول مينشستيم كف زمين و غش و ريسه ميرفتيم و بعد از پاك كردن اشكهايمان راهي در بعدي ميشديم.
-
يكجا من ديگر دهنم كف كرده بود بسكه يك دايلوگ تكراري را براي آدمهاي اينجوري و آنجوري تعريف ميكردم؛ و آنجا بود كه به ذكاوت گداهاي محترمي كه شرح حالشان را روي يك كاغذ مينوشتند و جلويشان ميگذاشتند ايمان آوردم. به دوستم گفتم جان من، اين تن بميره، اين يكي را تو بگو. قبول كرد و در زديم. دكتر ميانسال خوشتيپ اتوكشيدهي كراواتزدهاي (به چشم پدري البته) در را باز كرد. دوستم شروع به درفشاني كرد. من مانده بودم كه اين چرا به سبك همان منشيهاي قبلي صحبت ميكند، بابا اين دفعه خود هدف طرف صحبتمان است. كه ديدم درحاليكه دارد دكتر را كنار ميزند كه برود داخل و دكتر را ببيند(!) گفت اگه ممكنه ما ميخواستيم با آقاي دكتر صحبت كنيم كه برايمان نخسه(!) بنويسند و... قيافهي دكتر مملكت ديدني بود. من كه پريدم پشت آسانسور و عمليات غش و ريسه را تمام و كمال اجرا كردم. جايتان سشبزژ!(به سبك خسرو شكيبايي)
-
خلاصه از همه جا رانده از آن ساختمان پزشكان منحوس بيرون آمديم. از دكتر مغز و اعصاب بگير تا متخصص زنان و زايمان، همه را رفتيم. انشالله هيج وقت مجبور به حذف پزشكي نشويد كه بد چيزي است. بعد يك ساختمان پزشكان بزرگ ديگر كه روبرويش بود. بعد مطبها كه اكثراً تعطيل بودند. حتي بيمارستان فرهنگيان هم رفتيم! كه آنها هم ننوشتند و صد البته دوست گرامي يك چكآپ كلي هم كردند و دست از پا درازتر آنجا را دوباره به مقصد نامعلومي ترك كرديم. آمديم پايين و پايين و پايينتر. اول نشستيم با دلي خون ناهاري زديم به بدن تا بتوانيم همچنان بدويم و فك بزنيم. ناهارش هم به دلتان نيفتد مزهي گورهخرهاي جنگلهاي آمازون را ميداد. راستي آمازون اصلاً گورهخر دارد يا نه؟ حالا به هر حالا چه داشته باشد چه نداشته باشد آن مزه را ميداد. دروغ كه نميگويم!
-
از شانس ما تمام تابلوها شده بود دندانپزشك، ارتدنتيست، متخصص ريشه و خلاصه شاخههاي مختلف علم رعبآور دندانپزشكي. حالا اگر دندانمان درد ميكرد يك دندانپزشكي براي درمان هم پيدا نميشد ها. تخم بقيهي تخصصها را هم ملخ خورده بود. رفتيم پايين و پايينتر كه چشمم خورد به تابلوي متخصص زنان و زايمان. گفتم دور بزن، دور بزن پيدا كردم! رفتيم تو. فقط منشي بود. گفت بله خانوم دكتر مينويسند. آقا ما را ميگوييد؟ "حالا بيا! عاه عاه بيا وسط!" بوديم. كارت خانوم دكتر را داد و گفت عصر برگرديد، البته براي اينكه مطمئن بشويد با همراهشان تماس بگيريد و بپرسيد. ما هم با بدبختي موفق شديم تماس بگيريم. طبق معمول من داشتم صحبت ميكردم و خالي ميبستم. گفت آره برات مينويسم عزيزم!!! توي دلم گفتم اي جانم كه اينقدر مهرباني! بعد سريع ذوقآلود گفتم دو نفريم، دوستمم هست! گفت نه عزيزم من فقط براي اونهايي كه مريض خودم هستن و پرونده دارن مينويسم! اينجا بود كه ذوق بنده ورماسيد اسيدي! فكر ميكرد من از مريضهاي خودش هستم. هوووووووف...
-
چه كنيم و چه نكنيم. آمديم پايينتر تا رسيديم به شريــــــــــــــــعتي! عمراً هم بگويم كجايش. توي خماريش بمانيد. آنجا بود كه در ساعت 6 بعد از ظهر دو جوان ناكام پس از طي يك عمليات ضربالعجلِ طاقتفرساي 7ساعته موفق به دريافت نخسه شدند و كامياب گشتند. البته بايد اضافه كنم كه اسم يك مرضي را برايمان نوشت كه من حتي از رويش هم نميتوانستم بخوانم. تازهشم براي جفتمان دو تا مرض متفاوت نوشت كه تابلو نشود. دلتان بسوزد به صورت جيز جيز! شما كه نداريد!
-
-
ممتد نيست! سر و ته قضيه را هم آورديم!
-