از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, September 08, 2006
امشب:
-
ماه بالاخره گرفت. انگار يكي آمده بود كله‌اش را گاز گرفته بود و يك لقمه‌ي چپش كرده بود! دوربين را برداشتم و رفتم توي حياط. اول بابا هم آمدند ولي بعد رفتند داخل و من تنها نشستم روي صندلي و مشغول نگاه كردن شدم. عاشق ماه هستم و فكر كنم با آن ماه‌گرفتگي‌اي كه از زمان تولدم روي پايم داشتم اين را ثابت كرده‌ام :)
-
دوربين حرفه‌اي نيست. بدون زوم، ماه، فقط يك نقطه مي‌شد؛ و با زوم خوب مسلماً كيفيت عكس خيلي پايين آمد. به هر حال به عنوان خاطره باقي مي‌ماند؛ بد نيست.
-
اين‌كه تنها نشستنم توي حياط يك حسن داست. آن هم اين بود كه تمام صداهايي كه هر شب مي‌شنيدم و ازشان مي‌ترسيدم را منشأشان را فهميدم. اميدوارم كه كمتر بترسم!
-
راستي توي حياط كه بودم صداي دختر همسايه و دوست‌هايش تا آن‌جا مي‌آمد؛ و هر از گاهي واقعاً به طور ناخواسته (چون بعضي جاها كاملاً بلند حرف مي‌زندند و مي‌خنديدند) صدايشان را مي‌شنيدم. هميشه به نظرم پسرها توي سن بلوغ و خوش‌مزه‌بازي‌هاي خاص آن زمان و مزه‌ريختن‌ها و كلاً منششان يك‌جورهايي غيرقابل‌تحمل مي‌آمدند. اما الان حس مي‌كنم دخترها هم اين‌طور شده‌اند. نمي‌دانم چه كسي گفته اين طرز حرف زدن و رفتار جالب است؟
-
بايد توضيح بدهم كه منظورم همه‌ي دخترها و پسرها نيست؟
-