از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, September 22, 2006
خواندن پرونده‌ي افتخارات ساكنين وبلاگستان بسيار جالب و بعضي‌هايشان هم خنده‌دار است. به خصوص اين جناب كه نوشته‌اند منصور ضابطيان را با زيرشلواري ديده‌اند :)) كلاً اين كلمه‌ي "زيرشلواري" از آن كلمه‌هاي خوشگل و مورد علاقه‌ي بنده است! همين‌جوري گفتم كه گفته باشم!
-
--
-
به معناي واقعي هشيار نمي‌بينم.
-
نمي‌دانم بايد دل آدم براي جوانان اين‌جا بسوزد يا نسوزد. كلاً كجاها بايد بسوزد و كجاها نبايد بسوزد؟ راه تفريح كردن را بلد نيستيم يا از بس كمبود امكانات(كه مثل "انرژي هسته‌اي حق مسلّم ماست." بدجور كليسه‌اي شده- اما واقعاً وجود دارد) داشته‌ايم و هي به شيوه‌هاي مختلف، چه به‌جا و چه بي‌جا منع شده‌ايم كلاً يك‌جورهايي راه را گم كرده‌ايم و گيج مي‌زنيم؟ و يك سوال كلي كه اصلاً تفريح چيست؟(اهم)
-
من نمي‌دانم چرا بايد يك جوان آن‌قدر انرژي‌اش روي هم تلنبار بشود و جايي براي خالي كردنش نداشته باشد كه دور دور كردن و بالا و پايين كردن خيابان‌ها برايش عادت بشود. وسط خيابان با حماقت محض تك‌چرخ بزند و ماشين‌هاي اطراف برايش كف بزنند و هورا بكشند. صداي عربده‌ي بدمست‌ها از توي ماشين‌هايشان بيايد و تعدادشان از تعداد انگشت‌هاي دست‌ها به اضافه‌ي پاها هم كمتر نباشد.
-
آن‌قدر تراكم ماشين‌ها در چند خيابان خاص بالا برود كه يك مسير يك ربعه را يك ساعت و نيم تمام توي راه باشي آن هم آخر شب كه احتمالاً زبانم لال ترافيك بايد قدري سبك باشد! آمبولانس‌ها گير بكنند و ماشين‌هايي كه خانواده سرنشين‌ آن‌هاست كفرشان دربيايد.
-
هر كس مختار است براي خودش تصميم بگيرد اما تا جايي حق دارد پيش برود كه به حريم خصوصي(چقدر بعضي چيزها فقط شعار و تكرار را ياد آدم مي‌آورند) ديگران نزديك نشود. راستي به نظر من يكي از علت‌هاي كوچك هزاران مشكل ما، تماس چشمي زياد و بي‌پروا است. اين‌كه هميشه حس كني حداقل حواس يك نفر به تو هست، آن‌هم توي مثلاً ماشين خودت. ربطي هم به زيبايي و نازيبايي ندارد. كلاً ژن كنجكاوي و بي‌پروايي خاص و عجيبي داريم! البته نه همه. كه البته آن‌قدر تعدادشان كم هست كه تقريباً گم هستند.
--
خاطره‌ي يك آشنا از حذف پزشكي را به علت طولاني بودن در 3-4 قسمت اين‌جا مي‌گذارم. محض مرام‌كشي!
-
دوست‌دار همگي، بيست‌ و دوي خسته‌ي شاكيِ توي راه‌گيركرده!
-