چند روز است ياد يك خاطرهي ناخوشايند از زمان دبيرستانم افتادهام. به نظر من هيچوقت هيچ خاطرهاي فراموش نميشود. ممكن است مدتي بهش فكر نكنيم، اما فكر نكردن بهش به معني فراموش كردن آن نيست. بالاخره يك روزي، يك جايي برايت خودنمايي ميكند، حالا به هر دليلي.
-
سال دوم بوديم. دبيرستانمان ناظم بسيار بسيار سختگيري داشت كه پيش خيليها معروف بود و ميشناختندش. آنقدر سختگير بود كه مايي كه از ديوار راست بالا ميرفتيم جلويش جرأت عرضاندام نداشتيم، به هيچ وجه! خلاصه آن سال سفري براي ناظممان پيش آمد و در نبودش يك ناظم جديد كه تازه هم نامزد كرده بود و در يك جَو عظيمي به سر ميبرد، آمد. نميخواهم بگويم شيطان نبودم اما هيچوقت حرمت را زير پا نميگذاشتم و هميشه حدود را حفظ ميكردم. به خصوص كه اصلاً جلوي ناظم جديد هيچ حركت خاصي كه نشانهاي از ژانگولريت(!) داشته باشد انجام نميدادم. چون هيچ وقت نگاهش را دوست نداشتم. نگاهش هميشه معذبم ميكرد. در كنارش احساس راحتي نميكردم و انرژي منفياش دفعم ميكرد.
-
گذشت تا زمانيكه اين خانوم ازدواج كردند و به علت نامعلومي بيشتر از قبل در فضا سير ميكردند. بنده هم كه كمافيالسابق همان سلام و عليك را باهاش داشتم. يك روز ساعت اول دفتر حضور و غياب را آورد سر كلاس تا ببينند چه كسي نيامده كه زنگ بزنند علتش را بپرسند. همهاش 12-13 نفر بوديم. وقتي مشغول چاقسلامتي با معلممان بود دوستم يواشكي به من گفت نگاش كن مثل لاكپشت ميخنده! بهش گفتم يواش ميشنوه! البته گويا آنقدرها هم يواشكي نبود، چون فهميده بود. وقتي داشت ميرفت يك لبخند موذيانهاي زد كه حالم بد شد و يكجورهايي شستم خبردار شد كه قرار است برود آشي بپزد كه رويش يك وجب، يك وجب، آهان يك وجب روغن لادن باشد.(پيام بازرگاني هم آمدم.)
-
چند دقيقه گذشت كه يك نفر آمد در زد. و من ميدانستم جريان چيست. گفت 22 برود دفتر خانوم فلاني. اين خانوم فلاني زني سندار بود كه مديرمان نبود، ناظم هم نبود. اصلاً نميدانم چهكاره بود. اما خيلي احساس مديريت ميكرد. از آنجايي هم كه مادرم گفته بودند كه شبيه مادربزرگم است(خدا رحمتش كند. خيلي سال قبل از اينكه به دنيا بيايم فوت كرد و فقط چند عكسي از صورت مهربانش ديدهام) احساس خوبي نسبت بهش داشتم و دوستش داشتم. رفتم داخل دفتر، ديدم همين خانوم سندار با ناظم بيوجدانمان آنجا نشستهاند. سيل فحش بود كه نثار من ميشد "تو غلط كردي اون مزخرف از دهنت دراومد، توي بيشعور...، توي...". اصلاً پاهايم را حس نميكردم، ديگر هيچ چيز نميشنديم، آن لبخند كثيفي كه روي صورت ناظم بود... فقط سعي كردم اشكم آنجا نريزد. تا آمدم بيرون اشكهايم گوله گوله آمدند.
-
چنين توهيني، آن هم به من كه هميشه مراعات ميكردم، آن هم به خاطر حرفي كه نزده بودم. احساس افتضاحي بود. با همان حال زار وارد كلاس شدم. بچهها مدام ازم ميپرسيدند چه كارت داشتند و چرا گريه ميكني. وقتي برايشان تعريف كردم قرار گذاشتند بعد از كلاس بروند اعتراض! ولي از آنجايي كه حالم خيلي بد بود از كلاس رفتم بيرون تا بروم پيش مدير. مدير وقتي من را با آن حال ديد شوكه شده بود. هي ميپرسيد چي شده. من هم كه شدت اشكهايم بيشتر شده بود فقط ميگفتم تلفنتون رو بديد زنگ بزنم پدرم بياد دنبالم، من ديگه اينجا نميمونم. خلاصه كمي كه آرام شدم ازم جريان را پرسيد و من برايش گفتم. خيلي ناراحت شد، گفت دقيقاً توهينهايي كه بهت كردهاند رو روي كاغذ بنويس و امضايش هم بكن تا من درست كنم قضيه رو. نوشته و آمدم بيرون. آن روز يادم هست كه كلي معروف شده بودم و كلي رفتم دفتر! خانه هم كه رفتم قرار شد پدرم روز بعد زنگ بزند و با مديرمان صحبت كند.
-
گذشت تا فردايش كه دوباره احضار شدم. آن خانوم مسن بود فقط با مدير. هي عذرخواهي ميكرد. گفت عزيز دلم من كه انقدر تورو دوست دارم مگه ميشه اين حرفها رو بهت زده باشم؟!؟ من تو رو خيــــــــلي دوست دارم! من فقط با لبخند نگاهش ميكردم. چنين آدمي كه با اين سن حتي پاي حرف خودش هم نميايستاد؛ فهميدم كه فقط چهرهاش شبيه مادربزرگم است و ديگر هيچ بويي از ديگر خصلتهايش نبرده.