اصولاً بدبختي معاني مختلفي دارد و به نظر من كاملاً نسبي است. هر كس تعريف خودش را از بدبختي دارد. يكي افتادن واحد درسياش، يكي تصادف ماشينش، يكي بيحوصلگياش و يكي حتي زمين خوردنش را بدبختي ميداند. البته بماند كه يك سري آفتهاي كلي وجود دارد كه عموم مردم اتفاق نطر دارند كه بدبختي هستند، مثل: جنگ، سيل، زلزله و... پس نتيجه ميگيريم بدبختي تعابير و شكلهاي مختلفي دارد.
-
يكي از انواع بدبختي، عادت كردن است. عادت كردن به بدي و اتفاقات بد. اينكه آدم در برابر اتفاقها و پيشآمدهاي ناگوار يواشيواش و كمكم بيحس و سِر شود. اينكه ديگر از شنيدن خبري ككش نگزد. به نظر شما بدبختي نيست؟ بدبختي نيست كه هي تپ و تپ هواپيما سقوط ميكند و تپ و تپ مردم ميميرند و هيچ كسي كاري نميكند؟ بدبختي نيست كه همه دست روي دست ميگذارند و فقط آرزوي تسلي براي بازماندگان ميكنند؟ چرا، اسمش بدبختي است. من احساس بدبختي ميكنم وقتي ميبينم در جايي كه من در آن به دنيا آمدهام و اسمش به عنوان اصليتم هميشه همراهم است و دوستش هم دارم، خون من ارزش ندارد و هرز ميرود.
-
هواپيماهايي كه سقوط ميكنند؛ جادههاي وحشتناك ، مرگبار و غيرايمن؛ آمار تصادفات بالا و چه و چه. ما بيحس شدهايم يا اينگونه مرگ طبيعيست؟
-
--
-
به قسمت معتقدم. اما اسم اينگونه بياحتياطيها و بيمبالاتيها را قسمت نميگذارم. اين نوع مرگ قابل پيشگيري است. هميشه.
اگر بخواهيم پاي "قسمت" را وسط بياوريم، ميگويم بله قسمت فلاني اين بود كه در زماني سفر كند كه هواپيماها ايمن نباشند و توسط همان هواپيما كشته بشود.
-