بدترين تابستان عمرم را ميگذرانم. كلاً تابستان به ذات خود مزخرف هست. اما امسال مزخرفتر از هر سال. راستي يك چيز بيربط. من هميشه فكر ميكنم كه بهار و پاييز و زمستان دخترند؛ و تابستان پسر. هرچند كه دل خوشي از بهار هم ندارم. اما باز به نسبت تابستان محشر است!
-
ميگفتم، تابستان خوبي نيست. اصلاً نيست. اميدوارم كه هرچه زودتر تمام بشود. دوباره برگشتهام به سيستم جغدوار. نزديك صبح ميخوابم. و چون هيچ خوابي خواب شب نميشود، اكثراً احساس خستگي ميكنم. تا ميآيد خوابم ببرد هوا روشن ميشود و من كورمال كورمال دنبال نزديكترين و سبكترين لباس يا هرچيزي ميگردم كه چشمم را بپوشاند. ميترسم اگر بروم و از داروخانه چشمبند بگيرم، اينجور خوابيدن، در نهايت غيرعاديگونهاي(!!)، برايم عادي شود. پس نميروم تا هي زجر بكشم و هي به خودم قول بدهم كه به جان خودم از فردا شب زود ميخوابم و... هرچند كه احتمال دارد اگر فردا پستي براي وبلاگ داشته باشم باز هم از 12شب به بعد باشد.
-
آهاي تابستان نحسي كه اصلاً از ريختت و درازي روزهايت خوشم نميآيد، جان جدت برو! شرّت كم باد!
-
--
-
اضافه شد: پشهي مرحوم، كماكان روي كيبورد به سر ميبرد.
kk
-