ديشب يه نيني مهمون ما بود. يه نيني سه ساله. كلي با هم اختلاط كرديم. تعريف كرديم، از همه جا. كلي سوالهاي لوس و تكراري ازش پرسيدم. مثلاً چند تا عروسك داري؟! اما خب خدا رو شكر برخورد بچه خيلي فلسفي بود و حالم رو نگرفت. من بعضي موقعها پيش بچهها احساس خنگي ميكنم. اما خدا رو شكر ديشب اين احساس بهم دست نداد.
با هم نقاشي كشيديم، خوراكي خورديم.
-
كلاً من رو ول كني از ترك ديوار هم عكس ميگيرم. بهش گفتم يه فيگور خوشگل بگير ازت عكس بگيرم. يكي از عكسهاش كلي خوشگل شده و من هم چسبوندمش به تيفال كامپيوتر. بامزهست.
شب هم گير داد كه من نميرم خونه و ميخوام بخوابم پيش بيست و دو. با كلي خاليبندي قرار شد بره خونهشون و وقتي لباسهاي خوابش رو آماده كرد بياد خونهي ما بخوابه! چه كنيم ديگه، مهربونيم بچهها دوستمون دارن O:
-
شب كه ميخواستن برن مجبور شدم من هم باهاشون برم تا راضي بشه كه بره. بعد دوباره كلي براش خالي بستم كه پياده بشه بره خونهشون. بعدشم غاز غاز برگشتم خونه.
-
هيه هيه هيه، بامزه بود ;))
-