از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, October 10, 2006
ديشب يه ني‌ني مهمون ما بود. يه ني‌ني سه ساله. كلي با هم اختلاط كرديم. تعريف كرديم، از همه جا. كلي سوال‌هاي لوس و تكراري ازش پرسيدم. مثلاً چند تا عروسك داري؟! اما خب خدا رو شكر برخورد بچه خيلي فلسفي بود و حالم رو نگرفت. من بعضي موقع‌ها پيش بچه‌ها احساس خنگي مي‌كنم. اما خدا رو شكر ديشب اين احساس بهم دست نداد.
با هم نقاشي كشيديم، خوراكي خورديم.
-
كلاً من رو ول كني از ترك ديوار هم عكس مي‌گيرم. بهش گفتم يه فيگور خوشگل بگير ازت عكس بگيرم. يكي از عكس‌هاش كلي خوشگل شده و من هم چسبوندمش به تيفال كامپيوتر. بامزه‌ست.
شب هم گير داد كه من نميرم خونه و مي‌خوام بخوابم پيش بيست و دو. با كلي خالي‌بندي قرار شد بره خونه‌شون و وقتي لباس‌هاي خوابش رو آماده كرد بياد خونه‌ي ما بخوابه! چه كنيم ديگه، مهربونيم بچه‌ها دوستمون دارن O:
-
شب كه مي‌خواستن برن مجبور شدم من هم باهاشون برم تا راضي بشه كه بره. بعد دوباره كلي براش خالي بستم كه پياده بشه بره خونه‌شون. بعدشم غاز غاز برگشتم خونه.
-
هيه هيه هيه، بامزه بود ;))
-