از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Sunday, October 01, 2006
مي‌خواهم به سبك مجري‌هاي تلويزيون شروع كنم كه اكثرشان، هميشه‌ي خدا "توي راه كه داشتند ميومدند به اين فكر مي‌كردند كه..." و ادامه‌اش موضوعي بود كه مي‌خواستند راجع بهش صحبت كنند. من هم الان كه داشتم با قالب وبلاگ ور مي‌رفتم، و يا بهتر است بنويسم خراب‌كاري مي‌كردم(عليرغم خوبي‌هاي بلاگر جديد، كماكان اعتقاد دارم كه بسيار خنگ است) ذهنم مشغول بچه‌هايي بود كه براي اولين‌بار مدرسه را تجربه مي‌كنند. به معلم بودن و درس دادن و به خيلي چيزهاي ديگر فكر مي‌كردم. به شرايط الان و شرايط زمان خودمان. سال 68 اولين سالي بود كه پا به مدرسه گذاشتم. خيلي هم دور نيست.
-
- الان اوضاع خيلي خوب شده است. بچه‌ها براي خودشان يلي هستند و مي‌توانند در مدرسه ابراز وجود كنند. آن‌هم از همان سال‌هاي ابتدايي. يادم هست كه من توي سن دبيرستان تقريباً ياد گرفتم كه اگر معلمم درست نمي‌گويد بگويم نه اشتباه مي‌كنيد يا حق نداريد با من اين‌طور صحبت كنيد. بس كه منع شده بوديم از اين كار؛ و فقط از جلو نظام سر صف و دست‌به‌سينه نشستن سر كلاس را يادمان مي‌دادند. اين‌كه روي حرف معلم حرف نزنيم، اعتراض نكنيم(اگر حق نبود). اين‌كه يادمان ندادند كه اگر نظر مخالفي داريم بگوييم. اين‌كه آن زمان آن‌قدر همه چيز ساكن بود كه موضوع‌هاي انشاء هم عوض نمي‌شدند. مغز بچه‌ها كه جاي خود داشت. چيزي كه آن زمان‌ها ارزش نداشت خلاقيت بچه بود.
-
اكثر معلم‌ها يك قالب از "يك دانش‌آموز خوب" ساخته بودند و همه را با آن معيار مي‌سنجيدند؛ همه را مي‌خواستند به آن شكل دربياورند. غافل از اين‌كه من در خانواده‌ي خودم كه شرايط تربيتي براي من و خواهر و برادرهايم يكسان بود، ممكن بود زمين تا آسمان با آن‌ها فرق داشته باشم. ديگر چه برسد به كسي كه جايي ديگر و با باورهايي ديگر شكل گرفته. همه‌مان بايد آن‌قدر خودمان را كم و زياد و كج و كوله مي‌كرديم تا در آن قالب جا بگيريم. يعني سعي مي‌كردند كه ما را آنطور شكل بدهند، بالاجبار. غافل از اين‌كه اگر مثلاً قالب مورد پسند معلممان گرد بود، من مربع بودم با چهار گوشه‌ي تيز. آن‌يكي 6ضلعي، ديگري متوازي‌الاضلاع و بقيه هم شكل‌هاي خودشان. معلم، مربع بودن من را نمي‌پذيرفت، چرا كه دايره را نشانه‌ي "يك دانش‌آموز خوب" مي‌دانست. سعي مي‌كرد آن‌قدر به من فشار بياورد تا گوشه‌هاي تيزم به واسطه‌ي آن اصطكاك‌هاي شديد رفته رفته گرد شوند. درد داشت، مربع كجا، دايره كجا. خيلي دردم مي‌آمد. با اين‌كه هيچ ايراد تربيتي نداشتم، ناهنجار نبودم و اصلاً لزومي براي تغيير دادن من وجود نداشت.
-
هيچ وقت يادم نمي‌رود امتحان نقاشي يكي ار ثلث‌هاي(از كلمه‌ي ثلث بدم مي‌آيد، خيلي نچسب است) كلاس دوم را. از ديروزش كلي فكر كرده بودم كه چه تصوير خارق‌العاده‌اي خلق كنم كه معلمم كلي تعجب كند و تشويقم كند! تصميم گرفتم يك دريا با موج‌هاي كوتاه بكشم، با خورشيدي كه در حال غروب كردن است. تازه كلي ذوق‌زده بودم كه مي‌خواستم آن‌قسمت از دريا كه خورشيد دارد پايين مي‌رود را نارنجي كنم. امتحان شروع شد و شروع كردم. معلم عزيزم(كه واقعاً دوستش دارم و آرزومند سالم بودنش هستم) يكي يكي به ميزها سركشي مي‌كرد. سر ميز ما كه رسيد منتظر بودم ببينم چه مي‌گويد و يا شايد چه‌گونه تشويقم مي‌كند. يك مكث كوتاهي كرد و بعد گفت "اين چيه كشيدي؟!". و بعد از دختري كه جلوي من نشسته بود خواست كه نقاشي‌اش را به من نشان بدهد. گفت "ببين فلاني چه خوب كشيده. ياد بگير!". فلاني فقط يك صورت به اندازه‌ي هندوانه كشيده بود، با چشم‌هايي به اندازه‌ي گردو. اصلاً يادم نمي‌آيد كه اصلاً بعدش نقاشي ديگري كشيدم يا همان را تحويل دادم.
-
فقط چيزي كه برايم باقي ماند اين بود كه ديگر هميشه از امتحان نقاشي بدم مي‌آمد. من دقيق نمي‌دانم كه هنوز از اين روش‌هاي غلط وجود دارد يا نه. اما مي‌دانم كه وضع خيلي خيلي بهتر از آن موقع‌هاست. اكثراً بايد به روان‌شناسي كودك آشنا باشند و متدهاي تربيتي و آموزشي را بدانند. به نظرم درس دادن، آن‌هم به بچه‌هاي كم‌سن خيلي حساس است. بچه از كوچك‌ترين عكس‌العمل معلم نتيجه‌گيري مي‌كند؛ و تشنه‌ي توجه معلم است. اين را وقتي فهميدم كه يك‌بار بهم زنگ زدند تا به جاي معلمي كه نيامده بود، سر كلاس بروم. سن و تجربه‌ي زيادي نداشتم؛ دبيرستاني بودم. از خط يكي از بچه‌هاي كلاس تعريف كردم و گفتم چه تميز و خوب نوشتي. يكي يكي آمدند جلوي ميز صف كشيدند كه خانوم مال ما چي؟ خط ما هم قشنگه؟!

بچه وقتي به دبستان مي‌آيد ديگر پدر و مادرش بتش نيستند و هر جا مي‌نشيند پز "خانوم معلم" و "آقاي معلم"ش را مي‌دهد. اگر قبلاً به دوستش مي‌گفت مامانم مي‌گه توي ليوان سرد، آب داغ نريز مي‌شكنه، الان به مامانش مي‌گويد خانوم معلممون مي‌گه ليوان سرد به شدت منقبض شده، وقتي آب داغ توش بريزيم يك‌دفعه منبسط مي‌شه به خاطر همين مي‌شكنه.
5 Comments:
Anonymous Anonymous said...
درس معلم ار بود زمزمه محبتي
جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را

Anonymous Anonymous said...
man ghalebeto nadidam:((
dobare bezar:P

Anonymous Anonymous said...
زودي خودت با زبون خوش برو همون قالب رو بذار دوباره
تو كامنت دونيم برات كامنت گذاشتم
اون چيزي كه خدا مي خواد همونيه كه اگر ما مي دونستيم حتماً مي خواستيم

Anonymous Anonymous said...
راستي مي دونستي ديگه ثلثي نيست؟
ترمي شده

Blogger . said...
راجع به خدا، آره درست مي‌گي...

خوب شده كه ترمي شده. ثلث چي بود آخه ما داشتيم؟