خودخوري:
-
من تا خودم را با دستهاي خودم نكشم و جوانمرگ(زبانم لاي در بماند انشاءالله) نكنم ولكن ماجرا نيستم. آنقدر حواسپرت شدهام كه همهاش يكي بايد بيايد از روي زمين و در و ديوار جمعم كند؛ حالا با كاردك يا جارو و خاك اندازش فرقي نميكند! به ياد ماندنيترين و قشنگترينش پريروز بود كه با مغز رفتم توي كابينت.(مگه خنده داره كه ميخندي؟!)
-
حمام كه ميروم با لباس نازك و موي خيس ميخوابم. پنجره را هم كه امكان ندارد ببندم. فاصلهي تخت تا پنجره هم حداكثر 10 سانتيمتر ناقابل است. پس نتيجه ميگيريم كه من الان كه دارم اينها را مينويسم كليهام دارد ميپكد از درد و روتختي را دور خودم پيچيدهام و چمباتمه زدهام اينجا تا ببينم چطور بروم خانهي دوستم كه خدا را خوش بيايد.
-
از يك طرف نميشود نرفت؛ از طرفي هم نميشود اين درد لامصب را فراموش كنم. كلي زهوار در رفته شدهام. لطفاً يكي زحمت بكشد و من را به اولين خانهي سالمندان معرفي كند. خير از جوانيتان ببينيد ننه.
-