از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, October 18, 2006
در عجبم از اين سيستم خوابم. بعد از حول و حوش چند ماه يواش يواش رگه‌هاي بيماري و گيجي را مي‌بينم. جدي جدي. اگر قبل‌ها ديگر تا 4 و 5 صبح به خوابيدن رضايت مي‌دادم، الان وقتي از 6 مي‌گذرد و گنجشك‌هاي عزيز حياط را روي سرشان مي‌گذارند به فكر ميفتم كه اگر بخوابم هم بدي نيست. اما عملاً بيدارم و به همه‌ي اتفاق‌ها مشرف.
-
انگار قوايم تحليل رفته. ديشب 5:30-6 خوابيدم. قرار بود 8 بيدار شوم. يك قاعده‌ي قديمي و بيمارگونه دارم كه از نيم‌ساعت قبل از موعد گوشي را تنظيم مي‌كنم كه زنگ بزند و من هي خوشحال بشوم كه هيَه نيم‌ساعت ديگر، 20 دقيقه‌ي ديگر، 10 دقيقه‌ي ديگر وقت دارم كه بخوابم! ساعت از 7:30 شروع كرد به زنگ زدن و هر 10 دقيقه يادآوري مي‌كرد. فقط صداي دوري مي‌شنيدم، انگار كه اصلاً از اتاق من نباشد. تا بابا آمدند بيدارم كردند.
-
فرصت كم داشتم و فقط مي‌دويدم كه دير نرسم. لحظه‌ي آخر چون كفش‌هايم را تميز كرده‌ بودم دويدم طرف دست‌شويي كه دستم را بشورم(بشويم؟!) و بروم. پاي راستم را گذاشتم داخل و دمپايي را پايم كردم. اما چون سرعت لامصبم بالا بود، پاي راست براي خودش ليز خورد و رفت. كلاً افتادنم 1ثانيه هم طول نكشيد، اما يادم هست كه چشم‌هايم از ترس گرد شده بودند. سعي كردم قاب در را بگيرم؛ و دقيقاً موقعي كه حدود 10 سانت با زمين فصله داشتم موفق شدم. خب خيلي شدت ضربه را گرفت. هم خنده‌ام گرفته بود و هم دردم و هم اشك‌م...
-
خلاصه بساط آب‌غوره‌گيري را جمع كردم، چون برايش وقت نداشتم. كارم را كردم و دويدم به سمت در ورودي ساختمان. اما گوووووپ، نيمه‌ي چپ بدنم خورد به در آهني و احساس فلجي آني بهم دست داد :))
-
بقيه‌اش بماند! گناه داشتم به خدا :))
-