از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Thursday, October 19, 2006
مشغول افطار بودم. مهمان برنامه‌ي جذر و مد، دو پرستار بودند. از خاطراتشان مي‌گفتند و اتفاق‌هايي كه در طول سال‌ها برايشان افتاده بود. اين‌كه بايد آرام باشند و به مريض و خانواده‌اش آرامش بدهند؛ دركشان كنند و احساس مسئوليت كنند.
-
ناخودآگاه ياد تجربه‌هايم از رفتن به بيمارستان‌ها و كلينيك‌هاي خصوصي و دولتي افتادم. برخوردهاي مختلف كادر درماني و پزشك. به نظرم هر شغل و رشته‌اي يك سري خصوصيت‌ها و ويژگي‌هايي دارد و يك سري قابليت‌هاي خاصي مطلبد، كه ما همه هنگامي كه مي‌خواهيم قدم در آن زمينه بگذاريم تا حد زيادي بهشان آشنا هستيم. آگاهانه انتخاب مي‌كنيم و پاي همه‌ي جوانبش بايد بايستيم.
-
--
-
بيمارستان دولتي: با يك تشخيص اشتباه شروع شد. باورتان مي‌شود كه من خودم با آن سواد ناقص تجربي‌ام فهميده بودم آپانديس است و پزشك مقيم تشخيص نداد؟ گفت نه، درد از معده‌ات است و يك شربت بدمزه‌ي نعنايي بهم داد و ديگر يادم نمي‌آيد داروي ديگري بهم دادند يا نه. اما تشخيص اشتباه بود. حالم بدتر و بدتر مي‌شد. از شدت درد به ديوار مشت مي‌كوبيدم. تازه بعد از چند ساعت دو رزيدنت از بخش آمدند و شروع كردند به سوال پرسيدن. در اين بين يك‌بار هم حالم به هم خورد. يكي‌شان مهربان بود و آرام سوال مي‌پرسيد. آن يكي سرم داد زد "خوب فكر كن و جواب بده! الكي خودت رو نفرست زير تيغ جراحي!". من فقط بايد شرح حال كاملي از خودم مي‌گفتم كه گفتم. اين‌كه پزشك مردد بود كه مشكل چيست ديگر مشكل من نبود كه سرم داد زد.
فقط بگويم كه صبح ساعت 7 و 8 صبح به بيمارستان مراجعه كرديم و من ساعت 6 بعد از ظهر عمل شدم... موقع منتقل كردنم از اتاق عمل به بخش، با آن‌همه درد كلي تخت را به در و ديوار و آسانسور كوبيدند؛ و من با آن حالت منگي و آن‌همه درد هي مي‌گفتم تو رو خدا يواش؛ درد دارم.
-
البته از جاي ناخن‌هاي تيز خانوم جراح كه تا مدت‌ها روي گلويم بود(چون هر روز مي‌آمد و گلويم را فشار مي‌داد كه من سرفه كنم و از تب نميرم) كه بگذريم، برخورد پرستارها و كاركنان خوب و معقول بود.
-
--
-
بيمارستان خصوصي: مشكل خاصي به وجود نيامد. البته يكي از پرستارها آن‌قدر مهربان بود كه پريد لباسم را از تنم بيرون بياورد :)) چون دير شده بود و جماعت اتاق عمل همه معطل من بودند. گفتم نــــــــــــه خودم عوض مي‌كنم. او هم جواب داد بابا من هم خودم دارم، خجالت نكش!!! (آهان) توي اتاق عمل هم قبل از بيهوش شدنم كلي با همه خوش و بش كردم و دوست پيدا كردم. آرام بودم با يك ذره ترديد. هر كسي هم كه رد مي‌شد مي‌پرسيدم نميرم؟! :)) اما موقعي كه آن بند و بساط‌ها را بهم وصل كردند يك‌ذره ترسيدم و اگر راهش بود مي‌خواستم در بروم. متخصص بيهوشي كه آمد اشك آمد توي چشمم. گفت نمي‌ترسي كه؟ گفتم الان چرا، مي‌ترسم به هوش نيام و بميرم. دست نوازشي به سرم كشيد و دلداري داد. تا موقعي كه آن ماسك را گذاشتند و من هم بايد عين بچه‌ها توضيح مي‌دادم كه كي هستم و چه خوانده‌ام و بعدش خوابم ببرد و صدايم نيايد تا بفهمند بيهوش شده‌ام.
-
راستي تجربه‌ي جالبي است اين بيهوشي. يواش يواش خمار مي‌شوي و يك بي‌حالي خوبي بهت دست مي‌دهد. بعد هم كه همه‌اش هيچ است. عين يك خواب، اما به نظرم خيلي لذت‌بخش‌تر از خواب است. بعد هم كه موقع به هوش آمدن فقط درد داري و صداهاي مبهمي مي‌شنوي. بعد از عمل دوم به طرز فجيعي درد داشتم. يك درد وحشي. از آنجايي هم كه كلي دوست پيدا كرده بودم، هر كدامشان كه رد مي‌شدند مي‌گفتند چطوري بيست و دو؟ :> اما من حتي چشم‌هايم را هم نمي‌توانستم باز كنم؛ فقط گفتم خوبم اما نمي‌تونم حرف بزنم. لطفاً به خانواده‌ام خبر بدين كه حالم خوبه و نگران نباشن. گفتند گفتيم و الان مامانت مياد ببينتت.
-
--
-
نزديك 7-8 سال پيش. يك كلينيك تخصصي:
-
شب است. كلينيك خلوت است و يك مريض هم نيست. اما به من گفته‌اند بنشينم و منتظر شوم. از درد به خودم مي‌پيچم و آن‌قدر بي‌حالم كه دوست دارم فقط دراز بكشم. اما آقاي پزشك محترم مشغول تلفن صحبت كردن هستند و اجازه ندارم بروم توي اتاق و دراز بكشم. حالم به هم مي‌خورد و به سمت دست‌شويي مي‌دوم. بعد كه برمي‌گردم پزشك هم‌چنان مشغول داد و ستد دل و قلوه است. در مي‌زنيم. مي‌گويم ببخشيد من اصلاً حالم خوب نيست اگه ممكنه سريع‌تر. عصباني مي‌شود و داد مي‌زند. حس مي‌كنم كه ديگر فشاري در كار نيست و روي هوا راه مي‌روم. خواهش مي‌كنم كه بگذارد روي تخت دراز بكشم. با اكراه عجيبي قبول مي‌كند و با لجاجت تمام و با اين‌كه درد مرا مي‌بيند چند دقيقه‌اي صحبتش را كش مي‌دهد. بعد هم يك معاينه‌ي خشن و روند درمان. من اگر در آن لحظه فقط جسمم رنج مي‌كشيد، روحم نيز بهش اضافه شد. بدم مي‌آيد از دكترهايي كه فكر مي‌كنند مي‌خواهند بنده آزاد كنند. ديگر كيست كه نداند يك پزشك كه شيفتش است وقتش را بايد بگذارد براي مريض بدحالش؟
-
--
-
زمستان است و برف شديدي آمده. كلينيك تقريباً شلوغ است و بايد چند دقيقه‌اي منتظر بمانيم. درد شديد است اما نه به اندازه‌ي مورد بالا. منتظر مي‌نشينيم. نوبتمان مي‌شود و مي‌رويم داخل. دكتر فشارم را مي‌گيرد. در حالي‌كه سعي مي‌كند صورتش نگراني را نشان ندهد سريع برايم آمپول و دو تا سرم تجويز مي‌كند. مامان مي‌پرسد فشارش چند است؟ مي‌گويد خيلي پايين، هفت... به بخش تزريقات مي‌رويم. بعد از زدن آمپول سرم‌ را وصل مي‌كنند. وسط‌هاي سرم دوم و در حالي كه حالم كمي جا آمده همان دكتر مي‌آيد و بهم سر مي‌زند.
-
-بهتري؟
-مرسي.
-مي‌دوني فشارت چند بود؟ 5 بود! اما بهتون نگفتم كه نگران نشيد. داشتيم كه فشار 5 رو ببرن سردخونه.
-...
-
--
--
و خيلي بي‌مهري‌هاي ديگر كه در خيلي‌هايشان من مريض نبوده‌ام و تنها شاهدي بوده‌ام. و همچنان نمي‌فهمم كه مگر مي‌شود غذا و چاي خوردن، تلفن صحبت كردن، ديدن موش خانگي يكي از همكاران، تماشاي تلويزيون از جان يك انسان مهم‌تر باشد؟ به نظرم كسي كه خودش استرس‌زاست و بلد نيست به كسي آرامش بدهد، كسي كه خوابش را به يك مريض بدحال ترجيح مي‌دهد، كسي كه سرعت عمل ندارد و چه و چه نبايد دكتر بشود.
-
يك پزشك كه از مريض طلبكار است همان‌قدر رو اعصاب است كه يك راننده‌ي تاكسي كه مي‌گويد پول خورد ندارم چرا پول درشت مي‌دهي. آرامش و خوش‌رويي و پول خورد و اعصاب آرام از ابزارهاي كار يك پزشك و راننده‌ي تاكسي است. واژه‌ي "پزشك مطلوب" را هم به كار نمي‌برم چون چنين ويژگي‌هايي لطف نيست كه بگذاريم به حساب لطف دكتر و يا راننده‌ي تاكسي. موقعيت شغلي يك پزشك ايجاب مي‌كند كه غر نزند كه چرا بيدارش كرده‌اند، آن‌هم هنگام كشيكش. يا يك راننده‌ي تاكسي مي‌داند كه پول خرد ابزار اصلي كارش است. و با فرض اين‌كه اولين كورسي كه مي‌برد همه بهش دو هزار توماني بدهند، بايد هشت هزار تومان منهاي كرايه‌ي 4 نفر پول خرد همراه داشته باشد.
-
البته بايد اضافه كنم كه برخوردهاي خيلي خوب و منطقي هم هست و ديده‌ايم و منكر آن‌ها نمي‌شوم. اما من به شخصه بيشتر با كم‌لطفي روبرو شده‌ام تا يك برخورد خوب و معقول. از حق نمي‌شود گذشت، زحمت مي‌كشند؛ اما كسي به خاطر حداقل 7سالي كه درس خوانده‌اند و در برابر وظيفه‌هاي مسلمشان بدهكار نيست.
-