امشب، باران آمد و همه عاشق شدند.
مردي جلو نشست. دو زن، عقب. پسر جواني به خاطر دختركي سوار نشد تا او زودتر به مقصد برسد. توي ماشين پر از عشق بود؛ اما چون شما آنجا نبوديد شايد نفهميد؛ گفتم شايد. نميدانيد كه همه در حال و هواي خودشان بودند؛ كه چه قدر عاشق بودند.
مردي كه جلو نشست و عاشق بود، اسكناس هزاري را به راننده داد. اما راننده انگار كه پول خرد نداشت. هزاري را پس داد: "قابلي ندارد. مهمان من باشيد."
-
مرد عاشق هيچ حرفي نزد وقتي كه ديد راننده همان اسكناس خودش را بهش پس ميدهد. نگرفت و راهش را گرفت و رفت. گفتم كه؛ عاشق بود.
دومين نفري كه گفت "مرسي آقا هرجا راحتتر باشيد پياده ميشوم." دخترك بود. شب بود و باران ميآمد. مگر ميتوانست عاشق نباشد؟ باران يعني عشق؛ يعني خدا. يك اسكناس دويست توماني و يك صد توماني را به راننده داد. راننده صد تومانش را برگرداند.
پياده شد، اما كاش كسي بود و با دو ليوان چاي ميرفتند؛ و آنقدر ميرفتند كه خيس خيس بشوند؛ باران بشوند؛ خود خود عشق.
-
باران را دوست دارم؛
بس كه همه را عاشق ميكند.
-
دخترك
-