از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, October 31, 2006
مدتي بود كه خواب‌هاي بد دست از سرم برداشته بودند. ديشب خواب ديدم كه يك دفعه افتادم زمين؛ نفسم بالا نمي‌آمد. يعني مي‌آمد اما به سختي و با كلي خس خس. اصلاً صدايم درنمي‌آمد كه كسي را صدا بزنم. اما خانواده‌ام صداي نافرم نفس‌هايم را شنيدند و دويدند طرفم. من كماكان نمي‌توانستم حرف بزنم، اما پر بودم از حرف. اشك بود كه به جاي حرف مي‌آمد...
اميدوارم كه دوباره چرخه‌ي خواب‌هاي بدم شروع نشوند.