مدتي بود كه خوابهاي بد دست از سرم برداشته بودند. ديشب خواب ديدم كه يك دفعه افتادم زمين؛ نفسم بالا نميآمد. يعني ميآمد اما به سختي و با كلي خس خس. اصلاً صدايم درنميآمد كه كسي را صدا بزنم. اما خانوادهام صداي نافرم نفسهايم را شنيدند و دويدند طرفم. من كماكان نميتوانستم حرف بزنم، اما پر بودم از حرف. اشك بود كه به جاي حرف ميآمد...
اميدوارم كه دوباره چرخهي خوابهاي بدم شروع نشوند.