ساعت حول و حوش 4 صبح، مشغول نوشتن اينها هستم.
تازه دوست را فرستادهام كه بخوابد و از خيرش راحت بشوم ;)) قسمم داد كه زود بروم بخوابم تا فردا خواب نمانم (گويا قرار است همديگر را ببينيم. گويا!). بعد كه ديد نه نميروم گفت كه شيرش را حلالم نميكند و اين حرفها. من هم انگار كه تا حالا توي عمرم وبلاگ نديده باشم گفتم پس لااقل اجازه بده يك پست كوتاهي بگذارم، اي كه خوابت به ز بيداريست! O:
البته جاست بهانهاي بود وگر نه من را چه به اين حرفها.
شب همگي خوش. خوب بخسبيد.
(خواب، من رو ببر!)