نگاهي به اتاقم مياندازم و از مرتبياش لذت ميبرم. توي دلم ميگويم چه ميشد من هميشه اينقدر مرتب بودم؟ كتاب فرني و زويي را براي چندمين بار ميآورم و مينشينم پشت ميز. باز هم از صفحهي اول شروع ميكنم به خواندن. به وسطهاي صفحه كه ميرسم يكدفعه يادم ميافتد كه هي پسر ميداني چند وقت است براي خودم گل و كادو نخريدهام؟ ناراحت ميشوم كه حتماً بچهي خوبي نبودهام كه حاضر نشدهام خودم را تشويق كنم. بعد انگار كه بخواهم به خودم دلداري بدهم ميگويم وا (اين "وا" و "اوا" را آنقدر از روي مسخرهبازي گفتهام كه بعضي موقعها غيرارادي ميپرانم) كي گفته تو بد هستي؟ خيلي هم خوب هستي، فقط يك ذره تنبلي؛ همين. بعد انگار كه اين قضيه برايم حل شده باشد دوباره شروع ميكنم به خواندن كتاب؛ "... بقيه در اتاق انتظار گرم، بدون كلاه و در گروههاي دو و سه و چهار نفري ايستاده بودند و صحبت ميكردند...". واقعيتش اين است كه اصلاً معني جملهها را نميفهمم؛ انگار كه فقط روزنامه بخوانم، آنطور سرسري از كلمهها ميگذرم. آنقدر كه الان هم با وجود چند بار خواندن صفحهي اول، دقيق به خاطر ندارم كه نويسنده چه گفته است. آره؛ به اينجا كه ميرسم هوس نان شيرمال و خامه ميكنم. كتاب را ميگذارم كنار و به سمت آشپزخانه حركت ميكنم. بساط خوراكيها را ميآورم و روي ميز پهن ميكنم. هي يك نگاه به جلد كتاب مياندازم، بعد دو سه لقمه مياندازم بالا. چند دقيقه كه ميگذرد ديگر همان نگاهكها را هم از كتاب دريغ ميكنم. وقتي حسابي سير ميشوم، بساط را به آشپزخانه برميگردانم. چشمم به شلغمها ميافتد و ناگهان يادم ميآيد كه من سرما خوردهام؛ بهتر است مقداري شلغم بپزم و بخورم. اين است كه من الان منتظر شلغمهايم هستم و كتاب بيچاره همين بغل جا خوش كرده. الان ترجيح ميدهم شلغم بخورم تا اينكه كتاب بخوانم.
-
--
-
اصلاً همان بهتر كه براي خودم گل و كادو نخريدهام. بچه هم اينقدر تنبل؟ انگار يك ديواري آمده بين من و كتابخواني. برو كنار ديوار مزاحم! (نگران نشويد. تأثير فيلمهايي است كه ديدهام.)
-