بيست و دو مريض ميشود. بيمارستان ميرود و زمان زيادي پشت در منتظر ميماند. پزشك، بسيار خوشاخلاق است و خيلي خوب صحبت ميكند. او سعي ميكند به بيست و دو بفهماند كه در عرض اين سه-چهار هفته كه مريض بوده و نيامده، بيماريش كهنه شده. و اگر به خاطر ترس از آمپول زدن دكتر نميرفته بسيار بسيار كور خوانده و بايد 2 تا آمپول نوش جان كند. نوش جان هم ميكند البته. اما خب...
-
-
اينجا ماجرا از زبان بيست و دو روايت ميشود:
-
-
رفتم دكتر. دكتر دوا داد (آب انار نداد!). رفتيم يك كلينيك براي تزريق آمپول. جا براي نشستن نبود. تكيه دادم به شوفاژ كنار درِ ورودي قسمت تزريقات. يك دختر بچهي 4-5 ساله با پدر و مادرش رفت تو. خانوم آمپولزن (!) بهش گفت "نميخواد بخوابي روي تخت عزيزم. بمون توي بغل بابات! اگه دردت هم گرفت بابات رو گاز بگير." (آهان) خلاصه من منتظر بودم صداي ونگ ونگ بلندي بشنوم كه متاسفانه آن بچه خيلي باشخصيت بود و شعور اجتماعي داشت؛ و با قضيه خيلي فلسفي برخورد كرد. من هم نگران شدم كه اگر من داد و هوار كنم و كوليبازي دربياورم بقيه چه فكري ميكنند احياناً.
خلاصه، نوبت من شد و رفتم داخل براي تست. منتظر بودم كه بهم صندلي تعارف بكند. اما گفت "بيا جلوي من (نشسته بود خودش) و دستت رو دراز كن"! ما هم دراز كرديم. آمدم نشستم اما هي خدا خدا ميكردم كه حساسيت داشته باشم. اما نداشتم. اطلاع قبلي هم به آن خانوم دادم كه ممكن است داد و هوار راه بياندازم. گفت "عيبي نداره داد بزن." گفتم "تازه شايد گريه هم بكنم!". گفت "گريه كن. مسئلهاي نيست". خلاصه از رو رفتم؛ عين يك دختر گل گلاب عرق بيدمشك هم آمپولم را زدم و دم بر نياوردم (!) تا همين الان كه خدمت شما هستم.
(فقط بيزحمت فردا يكي به جاي من بره آمپول بزنه. مچكر.)
-
-