از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, November 22, 2006
سر خود و اشتباهي يك قرص بالا مي‌اندازم. از خانواده‌ي "...زپام"ها. حالا چي‌چي‌زپامش را نمي‌دانم. حرف‌ها مي‌زنيد ها! از ...شنبه (يادم نمي‌آيد چند شنبه) تا حالا عين ملنگ‌ها شده‌ام. روزهاي اول كه منِ جغد ساعت 10:30-11 شب مشغول ديد زدن پادشاه‌ها و خانوم بچه‌هايشان بودم. جايتان خالي. تازه راه كه مي‌رفتم تلو تلو هم مي‌خوردم، خيلي خوشگل. ناهار خوردنم را انكار مي‌كردم؛ دكتر رفتنم را يادم نمي‌آمد؛ نحوه‌ي زدنِ هم‌زمانِ دو تا آمپول (به جان خودم) از 8 تا را يادم نمي‌آمد و... آن هم مني كه آمپول زدن‌هايم تاريخ‌چه‌ي بي‌نظيري براي خودشان دارند؛ و براي هر كدامشان مي‌شود ديباچه‌اي سرود.
-
آره. خب الان بعد از چند روز بهترم. كمتر حباب از دهانم بيرون مي‌قُلپد. اما...
-
--
-
حال ندارم بقيه‌اش را تعريف كنم. شرمنده‌ي اخلاق ورزشكاري باشگاه‌نديده‌ي همگي، از جمله خودم.
رخصت!
-