به جان خودم نباشد، به جان خود شما كه الان داري اينجا را ميخواني مغزم قُلف كرده مثل چي. بايد خيلي فورسماژور (ما هم بعله) تا فردا-پسفردا چند تا كتاب و جزوه بخوانم تا از حيثيت علمي-خانوادگي-فاميليام دفاع كنم. د آخه عزيز من، چه توقعي داري از من؟ آخرين باري كه درس خواندهام (يعني تلاش كردهام كه اطلاعات درسي وارد مغز مباركم بكنم) برميگردد به تير ماه پارسال. الان هم كه ماه آذر را درمينورديم! (چي گفت؟) به عبارتي ميشود حول و حوش 17 ماه است كه بنده هيچگونه تلاش خاصي براي يادگيري مطلب باز هم خاصي نكردهام. حالا از من توقع داري چي؟! كه همهي چيزهايي كه در دورهي ليسانس ياد گرفتهام و نگرفتهام را ياد بگيرم از دوباره؟ والله!
-
بيشتر دوست ميداشتم بدون هيچ زحمت و مرارتي به اين مهم دست مييافتم. آره. البته اينجاست كه شاعر شيرينسخن ميفرمايد: "خوشگلي؟ يا خوب ساز ميزني؟". يعني ميخواهيد بگوييد خوشگل نيستم؟ كه هستم!! ساز هم بلدم بزنم. به نظر خودم كه قشنگ ميزنم، اما نميدانم چرا آن دفعه كه آن دوست خانوادگيمان گير داد كه محفل را با نواختنم هر چه صميميتر بكنم، اطرافيان از خنده به صورت درازكش برنامه را دنبال ميكردند. (نه كه اصلاً خودم هم نخنديدم.)
-
دو كلام خواندهام خوابم گرفته مثل خرس قطبي. همين ديگر. شانس كه نداريم. والله!
-
Labels: بيست و دو ي شاكي