با بعضي آدمها كه آشنا ميشوي، تمام معيارها و استانداردهايت به هم ميريزد. اصلاً يادت نميآيد كه قبلاً چه ميخواستي و چه نظري داشتي. انگار كه مغزت كامل فرمت بشود. اگر خيلي هنر كني و يادت بيايد، آن وقت است كه شك ميكني، گيج ميشوي، كه درست آن بوده يا اين؟ اگر براي مثال قبلها از حركت خاصي دلگير ميشدي، آن حركت خاص اگر از اين فرد جديد سر بزند، آزرده نميشوي. عجيب است؛ عجيبند.
اصلاً انگار از دنياي ديگري هستند. ساده و صميمي.
تعدادشان هم خيلي كم است.
--
فردا روز نويي است. شروع يك حركت. اگر خدا بخواهد.