خوشحال و خندان براي خودم يك بشقاب ماكاروني كشيدم و سس را هم زدم زير بغلم و نوشابه به دست راه افتادم به سمت اتاقم. وقتي نشستم سس را برداشتم و در نهايت سليقه ماكاروني عزيز را سسپاشي كردم. فكر كنم كوبيسم كار كردم. خيلي قشنگ شد! به اولين چنگالي كه فرو كردم چندتايي ماكاروني مارپيچ (از قديم گفتهاند از هر كاري كه باعث ميشود كودك به غذا اشتياق و اشتها پيدا كند دريغ نكنيد) چسبيد. چنگال را وارد دهان مبارك كردم... به حق اين شب عزيز كه هيچ وقت برايتان پيش نيايد. حتي براي گرگ بيابان هم پيش نيايد؛ هر چند كه فكر نميكنم آنها ماكاروني با سس بخورند. باور بفرماييد اگر اتاقم ديوار نداشت (آخه فقط اتاق من ديوار داره، مال شما نداره) جيك ثانيه رسيده بودم ميدان انقلاب! آخر لامروت، تند، يكذره، دو ذره، سه ذره، ديگر نه اينقدر ستم. بعد از خوردن (همان نوشيدن) چند قلپ نوشابهي تگري، نگاه غضبناكم را به قوطي سس دوختم؛ تازه عكس شعلههاي آتش را رويش ديدم. كه اميدوارم خسته نباشم.
اين شد كه ياد روزهاي قبل از عيد 85 افتادم. به خاطر اتفاقي ناخوشايند چند روزي چترها را در خانهي دوست عزيز گشوده بودم و دوست از بودنم خيلي خوشحال بود! آره. يك روز ناهار (خدا رحم كرد بهشان كه بعد از چند روز رضايت دادم بار و بنديلم را جمع كنم و راهي خانه بشوم) خواهر محترمهاش زحمت كشيدند و برايمان خورشت باميهاي درست كردند كه رويش يك وجب روغن بود. حالا يك وجبِ يك وجب كه نه! اما روغن داشت. خلاصه اولين كاري كه بنده كردم (كه كاش دستم ميشكست و نميكردم) يك قاشق از سس خورشت تناول نمودم. خب من به شدت از بيان احساس آن موقعم قاصرم. خدا را شكر آشپزخانهي آنها هم ديوار داشت (مثل ما)، وگرنه سيم ثانيه ميرسيدم جاده ساوه. اي قربان آن اشكهايي بروم كه توي چشمم حلقه زد. قسمت جالب قضيه آنجا بود كه خودشان ميگفتند به خاطر شما اصلاً تند درست نكرديم O: و ميگفتند اصلاً تند نيست! درحاليكه لب و لوچهي بنده ور آمده بود شديد. خلاصه كه همين؛ ياد آن موقع افتادم.
راستي اين دوستم همان كسي است كه اصلا و ابدا لوبيا زباميه دوست ندارد. خدا شاهد است...
(دوستت دارم ها. بيا و اين دفعه گيس و گيسكشي نكنيم و به صورت "فر پلي" و خيلي گفتگوي تمدنهامآبانه سنگها را وا بكنيم D: خب؟)