به آخرهاي چايام كه ميرسم، بابا بيدار ميشود. ليوان را ميگذارم روي ميز. تا بابا كارهايش را بكند بلند ميشوم و برايش يك ليوان چاي داغ داغ ميريزم. ميآيم مينشينم. همينطور كه غرق فكرهاي قشنگ قشنگ هستم ليوان را نزديك دهانم ميكنم و يك قلپ گنده هورت ميكشم (هورت نكشيدم. اما واقعاً نميدانم چه فعلي بايد استفاده كنم).
احساس وصف ناپذير و زيبايي بود! ليوان، ليوان چاي داغ بابا بود، نه ليوان خودم. نه ميتوانستم قورتش بدهم و نه ميتوانستم قورتش ندهم. فرياد جگرسوزانهاي سر دادم و با فيگور خيلي متفكرانهاي تالاپي از روي مبل نشستم روي زمين. تا معدهام تاول زد!
--
حكماً داشتم به درس فكر ميكردم! يادم نيست.