از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Friday, December 08, 2006

به آخرهاي چاي‌ام كه مي‌رسم، بابا بيدار مي‌شود. ليوان را مي‌گذارم روي ميز. تا بابا كارهايش را بكند بلند مي‌شوم و برايش يك ليوان چاي داغ داغ مي‌ريزم. مي‌آيم مي‌نشينم. همين‌طور كه غرق فكرهاي قشنگ قشنگ هستم ليوان را نزديك دهانم مي‌كنم و يك قلپ گنده هورت مي‌كشم (هورت نكشيدم. اما واقعاً نمي‌دانم چه فعلي بايد استفاده كنم).

احساس وصف ناپذير و زيبايي بود! ليوان، ليوان چاي داغ بابا بود، نه ليوان خودم. نه مي‌توانستم قورتش بدهم و نه مي‌‌توانستم قورتش ندهم. فرياد جگرسوزانه‌اي سر دادم و با فيگور خيلي متفكرانه‌اي تالاپي از روي مبل نشستم روي زمين. تا معده‌ام تاول زد!

--

حكماً داشتم به درس فكر مي‌كردم! يادم نيست.