از الان ميدانم كه موقع حرف زدن با دكتر، بغض ميكنم و اشك به چشمهايم ميآيد. مثل روز برايم روشن است. اما اگر گريه كردم، كاش بفهمد كه اشك من از ترس نيست. هرگز از ترس نيست. بعضي موقعها خودشان سرخود ميآيند؛ بدون اينكه به بحث و يا حقيقتاً به چيز ديگري ربط داشته باشند. انگار بايد بيايند تا بدن به بالانس برسد.
تا حالا برايتان پيش آمده كه موقع حرف زدن با كسي گريه كنيد و آن گريه هيچ ربطي به بحث و يا ناراحتي احتمالي شما نداشته باشد؟ توانستهايد به طرفتان بفهمانيد كه باور كن اين طور نيست و خودم هم نميدانم چرا گريه ميكنم؟ آره، فهماندنش سخت است. سخت باور ميكنند. شايد من هم بودم باور نميكردم.
--
اما چرا؛ باور ميكردم.