از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Wednesday, December 13, 2006

گاهي وقت‌ها، نه، گاهي وقت‌ها نه؛ خيلي وقت‌ها؛ آره اين‌جور بهتر است؛ خيلي وقت‌ها كه به حركت‌هاي آدم‌هاي خيابان كه خودم هم جزو آن‌ها هستم دقت مي‌كنم، بيش‌تر از پيش مطمئن مي‌شوم كه ما اگر نهايت سعي‌مان را بكنيم كه جلوي اين تخته گاز دنده عقب رفتنمان را بگيريم خيلي خيلي هنر كرده‌ايم. "پيش‌رفت" كه فعلاً حرفش را نزنيد. بالاخره بايد قابليتش باشد. وقتي نيست، وقتي كه نر است، اصرار براي دوشيدن معنايي ندارد.

الان نه كفري، نه عصبي و نه حرصي، هيچ كدام نيستم. آرام آرام نشسته‌ام و تأسف مي‌خورم به حال خيلي‌هايمان. اين جايي كه هستيم جاي ما نيست؛ اين منزله‌ي حقيقي ما نيست (نمي‌دانم شايد هم هست و نمي‌خواهيم قبول كنيم). آداب انساني گم شده‌اند؛ آن‌قدر گم و ناآشنا كه اگر كسي انسان باشد در حداقل قرار مي‌گيرد و زجرهاي مخصوص خودش را تحمل مي‌كند. چشم‌ها حريص و بي‌حرمت و نگاه‌ها بي‌پروا هستند، ادب جايي ندارد و چه و چه. زيبايي يك چشم به معصوميتش است، اين‌كه انسانيت را ياد آدم بياورد. نه اين‌كه هيچ شباهتي به اين‌هايي كه گفتم نداشته باشد.

چند شب پيش منتظر تاكسي بودم. هوا هم بسيار بسيار سرد. صفي تشكيل داده بوديم. اولين تاكسي رسيد. در آن زماني‌كه 4نفر اول داشتند سوار مي‌شدند تاكسي دوم رسيد. نفر اول بودم و طبق قاعده بنده بايد سوار مي‌شدم. اما آن‌هايي كه ته صف بودند جلوي ماشين را گرفتند و بدون هيچ توجهي سوار شدند. جالب است كه بگويم دخترهايي جوان هم بودند. همان‌هايي كه شايد اگر در يك محفل دوستانه ببينيدشان، حس روشنفكريشان گل مي‌كند و اداهاي تكراري و فيلم‌وارشان را يكي يكي اجرا مي‌كنند. كاري غير از نگاه كردن ازم برنمي‌آمد. يعني كسي كه به اين سن رسيده و احتمالاً بايد بالغ شده باشد من بايد اين پيش پا افتاده‌ترين قانون‌هاي نانوشته را برايش توضيح بدهم؟ نه. عوض كردن تربيت خانوادگي افراد نه كار من است، نه خوشم مي‌آيد و نه از پس چنين آدم‌هايي برمي‌آيم.

هميشه از آدم‌هايي كه برخوردشان "اگرسيو" است مي‌ترسيدم؛ از ترس اين‌كه از آن طرف نيفتم انگار دارم از اين طرف پشت‌بام مي‌افتم. هيچ چيز جاي اطمينان ميانه را نمي‌گيرد.

پيش‌رفت، كلمه‌ي قشنگي است اما گويا مال ما نيست. خيلي ادعايش را داريم اما به هيچ وجه آدم‌هاي امروزي و پيش‌رفته‌اي نيستيم. گويا تنها مارك و مدل لباس‌ گوياي شخصيت هستند. اي كاش‌ لباس‌ها هم توانايي تصميم‌گيري داشتند. در آن صورت به طور قطع راضي نمي‌شدند به تن خيلي از افراد بروند.