امروز از صبح اين شعر روي زبونمه:
يه قصهاي دارم بچهها
از غزل و غم و شاديهاش
اين دختر كوچيك افسوس
تنها بود با عروسكهاش
نه يه ستاره تو آسمون
نه يه رنگ از اين رنگين كمون
نه يه دوستي داشت كه باشه
همبازي و همزبون
با رنگ مدادهاش
از توي نقاشيهاش
اومد (پريد؟) مثل جادو
يه داني كوچولو
ديري نپاييد اين شادي
مريضحال شد غزل جون
رفت به سفر رفت از اين شهر
مونده اين داني حيرون
در برابرم نشسته
غمگين و دلشكسته
من تنها او تنها
تنها تو باغ گلها
هميشه با او بودم
غزل غزل سرودم
چي شد چي شد اي خدا
رفت و از ما شد جدا
رفت و از ما شد جداااااا
يادمه دوم دبيرستان، معلم ادبياتمون گفت يكي بياد اينجا يه شعر پاي تخته بنويسه، كه همه با هم بخونند. من هم در نهايت اعتماد به نفس رفتم و همهي اين شعر رو پاي تخته نوشتم؛ و مثل يك رهبر اركستر (!) بچهها رو راهنمايي كردم و خونديم با هم. يادشون به خير. چشمهاي معلممون گرد شده بود. كلي خنديديم.
--
اين هم حركت بود ما انجام داديم؟ نه، واقعاً رومون شد؟! :O
vali vaghean 2roste,ja dare haminja azat tashakor konam.mano yade khaterat endakhti.:D