از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Tuesday, December 19, 2006

شب دير مي‌خوابم، آن هم با سردرد. نشستن‌هاي طولاني‌مدت پاي كامپيوتر باعث مي‌شود سرم به مرز انفجار برسد. موقع خواب گوشي را تنظيم مي‌كنم كه ساعت 8 زنگ بزند و زحمت بيدار كردن من را بكشد. مي‌گذرد تا ساعت 6:30 كه دوباره بيدار مي‌شوم. سر درد ادامه دارد (مقداريش به خاطر سرماخوردگي است)، مي‌روم يك كدئين مي‌اندازم بالا و دوباره مي‌گيرم مي‌خوابم. تازه مي‌فهمم خواب يعني چي. اما... زيلينگ زيلينگ گوشي بلند مي‌شود.

باور نمي‌كنيد كه چه فكرهاي خبيثانه‌اي توي آن حالت منگي در سرم مي‌چرخيد. همه‌اش داشتم فكر مي‌كردم كه چطور قضيه را بپيچانم كه هم تا 10:30 بخوابم و هم فلان كار را بكنم و بهمان كار را هم بكنم و... البته اين را هم بگويم كه گوشي جان بابا، هر 10 دقيقه ابراز وجود مي‌كرد؛ اما بنده سركوبش مي‌كردم. معتاد نشود شانس آورده‌ايم. خلاصه آن‌قدر از رو نرفت تا از رو رفتم و 10:30 بلند شدم (10:30 بود دقيقاً؟ يادم نيست).

راستي، به همه‌ي كارها هم رسيدم شكر خدا. از من به شما نصيحت (وصيت؟) كه تا هر موقع عشقتان كشيد بخوابيد؛ قطعاً به كارهايتان خواهيد رسيد. شك نكنيد.