از اين به بعد...
"But, of course, people often pretend to joke when they say something serious"
Saturday, December 23, 2006

آقا ما دوستي داريم بي‌نهايت مهربان (معرف حضورتان كه هستند. همان عزيزي كه اصلاً ميانه‌اي با لوبيا زباميه‌ ندارند). امروز با هم در برنامه‌اي شركت كرده بوديم. كه توصيف اين برنامه خودش يك پست دراز و طويل مي‌طلبد كه از حوصله‌ي خودم و شما و اين پست خارج است به شدت. اين‌جور بهتان بگويم كه خواهرم هم هست (تحويل را داري توي كادر. نه، جان من؟! نه، مرگ من؟!). از اين‌ رو است كه بنده علاقه‌ي شديدي دارم كه با چتر خانه‌شان فرود بيايم. البته او هم خيلي خوشحال مي‌شود مسلماً ار ديدن من؛ وگرنه چه كاري است كه من هي بروم آن‌جا!!! امشب موقع برگشت از همان برنامه، رفتم خانه‌ي آن‌ها تا بعد بابا زحمت بكشند بيايند سراغم و اين‌ها.

اين‌ها مقدمه‌اي بود تا برايتان بگويم كه ياد همان چند روز قبل از عيد 85 افتادم، وقتي كه از در وارد شدم. آن‌قدر خاطره و صد البته شيرين‌كاري از آن چند روز دارم كه به مرور اعتراف مي‌كنم يكي يكي. آقا يك روز عصر، خواهرزاده‌ي دوست، كه كلاس اول است و بسيار جنتلمن (دوست نه. خواهر زاده‌اش)، آمد و گفت بايد با من فوتبال بازي كنيد. البته اول به من اين پيشنهاد را داد و بعد من هم يقه‌ي بقيه را گرفتم كه بدون شما نمك ندارد (!) و اين‌ها. خلاصه من هم كه مهربان، گفتم چرا كه نه، بازي مي‌كنم! خانه‌تكاني را گذاشتم براي دو دوست و شتافتم براي بازي (عمراً اگر در رفته باشم. بچه دلش مي‌خواست باهاش بازي كنم). توپش از اين توپ قلقلي‌هايي بود كه خاصيت پرشي‌شان (!) بالا است و قطرش حداكثر 3 سانت. خانه را كرديم زمين فوتبال براي خودمان. آره.

يك چند دقيقه‌اي با هم بازي كرديم و طبق معمول من از حركات خودم روي زمين پهن بودم. بعد هم كه كار به جاهاي باريك كشيده شد (اين‌كه برويم و با توپ واقعي توي حياط بازي كنيم!) و من بقيه‌ي دوستان را به بازي دعوت كردم. دو به دو باهم رفتيم بيرون. من و خواهرزاده‌ي دوست، دوست و دوست (باز هم دوست!). اين بچه‌ي بنده خدا نزديك بود موهايش را از دست بنده بكند اين‌قدر كه خوشگل بازي مي‌كردم. مثلاً با دروازه‌ي فرضي يك قدم فاصله داشتم، بعد از شدت خنده عضلاتم شل مي‌شد و توپ را شوت مي‌كردم سمت راست و مي‌خورد مثلاً به تلويزيون. كلي هم هوا را شوت مي‌كردم. از بس كه توپ كوچك بود. پايم را با شدت مي‌بردم عقب، بعد هم با تمام قوا جلو؛ بعد مي‌ديديم توپ هنوز سر جايش است و تكان نخورده! البته احتمال اين هم هست كه با كاپيتان اُف نسبت داشته باشم.

تيريپ عصبانيت برمي‌داشتم موقعي كه گل نمي‌شد يا گل مي‌خورديم (گلر هم بودم خير سرم). موهايم هم كوتاه بود و جان مي‌داد كه انگشت‌هايم را بكنم لابه‌لايش و عربده بكشم. اگر بدانيد چه حركات جلفي از خودمان درمي‌آورديم. بچه‌ي بنده خدا مانده بود كه ما با اين لنگ‌هاي درازمان چه حركاتي است كه از خودمان ساطع مي‌كنيم. اوخ اوخ اوخ. آن رقص بعد از گل‌مان را نگوييد. رقص روماريو و به‌به‌تو (كدام‌شان بودند؟ حافظه باري نمي‌كند. بفرمايم مويز) را يادتان است. دانه به دانه اجرا مي‌كرديم...

يادش به خير ها. واقعاً دلت مي‌آيد كه دعوتم نكني؟ خيلي فاصله افتاده از آخرين باري كه آمدم. منتظر دعوتت هستم! ;;)

--

اضافه شد: نيوشا جان، قبلاً هم پرگلك جان و سحر عزيز فكر مي‌كردند من پسرم. اين شد كه رفتم توي پروفايلم يك Female چسباندم محض اطلاع. خدا نكند كه بنده Male باشم. خدا آن روز را نياورد :P ايراد هم مطمئن باشيد از فرستنده است؛ چون يك وبلاگي داشتم كه با اسم واقعي خودم مي‌نوشتم، بعد مي‌آمدند مي‌گفتند تو پسري (تازه قسم هم مي‌خوردند). اين هست كه چه جالب :))