عين خوشحالها نصفشبي رفتهام براي خودم غذا گرم كردهام و بسط نشستهام اينجا. ميخورم و وبلاگ ميخوانم. آدمي كه شب و روزش قاطي بشود، ميشود هميني كه ميبينيد (اَه، چقدر از پوست پرتقال (شرمندهام ها. پرتغال نبود؟) توي غذا متنفرم)... آنقدر دلم سيرترشي ميخواهد... اما آخرين باري كه خوردهام ميدانيد كي بوده؟ نه، ميخواهم بدانم ميدانيد؟ نه، جان من. نميدانيد ديگر. اگر ميدانستيد اينجور با من برخورد نميكرديد. من هم كه ملو.
--
راستي بعضيها چطور به خودشان اجازه ميدهند... چطور؟...