امروز به نوعي "آغاز سال نو" و "همشاگردي سلام" بود براي من.
عجيب باد خورده پشتم. استاد كه سريع ميگفت، خيلي جاها جا ميماندم. دست راستم كه گرفته بود مثل چي (تنبل شدن كه به جاي خودش. اما خداييش اگر شما هم 4 ساعت پشت سر هم مينوشتيد احساس از كار افتادگي دست ميكرديد). آن وسطها هم كلي حواسم به برف بود و اينكه نمانم توي خيابان. باور كنيد اولين باري بود كه از آمدن برف لذت نبردم (چون مسافري داشتم و دلنگران بودم). يك حرفي هم توي كلاس زدم كه خودم و اطرافيانم كه برايشان تعريف كردهام، تا الان داريم ميخنديم. من ماندهام اينهمه اعتماد به نفس كاذب را چطور توانستم قلنبه كنم و بفشانم توي فضا. چشمهاي همه دو متري پريد جلو و برگشت سر جايش :P اينجوريها.
راستي اشكال مشكال زبان داشتيد در خدمتيم. امروز دختر خانومي بهم گفت "من نميدونم چي خونديد و رشتهتون چي بوده. اما مطمئنم زبانتون خيلي قويه و مشكلي نداريد". اين است كه آره اينجورياس آندرياس (مثلاً پز دادم. تابلو بود؟!).
--
سوال مفهومي: "دست راستم گرفته بود مثل چي" مثل چي؟!