كاش "بيست و دو" ميتوانست فارغ از منيتش، بنشيند خارج گود و ريزبينانه خودش و كارهايش را ببيند و نقد كند؛ حتي قضاوت هم اينجا بد نيست. معمولاً آنهايي كه خارج از گود هستند بهتر ميبينند. چون از بالا نگاه ميكنند؛ چون حواسشان به همه جا هست. اما "بيست و دو"يي كه داخل گود است و سعي ميكند كه همه چيز را زير نظر داشته باشد و زير دو خم مشكلات را بگيرد، بالاخره يك جاهايي پيش ميآيد كه به همه چيز اشراف نداشته باشد. او "سعي ميكند" اما طبيعي است كه موفق نشود.
گاهي اوقات به ديگران راحتتر كمك ميكنيم. فكرمان برايشان بازتر است. اما نوبت خودمان كه ميشود درميمانيم. كاسهي چه كنم چه كنم دستمان ميگيريم. دقت كردهايد كه وقتي يك نفر مثلاً لاي در اتوبوس گير كرده و هي روي زمين كشيده ميشود كمتر داد و بيداد ميكند تا آنهايي كه سوار هستند؟ چون آن فرد يا توي شوك است و يا نميداند دقيقاً كه چه دارد بر سرش ميآيد؛ اما بقيه دارند ميبينند. يا كسي كه حين گذشتن از خيابان، يك ماشين با سرعت از پشتش رد ميشود. بقيه جيغ ميزنند و تا بعدش قلبشان ميزند. اما خودش چون متوجه نبوده، چندان استرسي را متحمل نميشود.
حالا من ميخواهم بروم خارج گود. اصلاً ميخواهم داناي كل بشوم. راهش از كدام طرف است؟